|
|
تبعيد
Sunday, October 04, 2009
عشق و ستاره ها - عزت پایدار این روزها نمی دانم چرا بیشتر به یاد دوران کودکی و نوجوانی ام می افتم، شاید اوضاع کنونی ایران و روزگار سپری شدۀ ما در آن سرزمین مرا با خود بدان جا میبرد. یا اینکه آرزوی بودن در میان آن مردم این تداعی را بوجود می آورد. یادم می آید، در دوران تحصیلی یعنی حدود کلاس پنجم به بعد که تازه یک کمی عقل رس شده بودم. اول سال تحصیلی دلهرۀ عجیبی داشتم و سال جدید را با نگرانی شروع می کردم. علتش هم آشنا نبودن با همکلاسی های جدید و معلم ها بود. با خجالت و سری افکنده به کلاس وارد می شدم، در گوشه ایی جا می گرفتم و وضعیت کلاس را مانند یک متخصص استراتژیک زیر نظر داشتم تا دوستان و رقیبان تشخیص داده شوند. بچه های ریزه میزه کمی زیرک و درس خوان، متوسط. بچه های عینکی و سرو ساده که به هنگام نوشتن سرشان را بیش از حد به صفحه دفترشان نزدیک می کردند، درس خوان یا خر خوان. بچه های آخر کلاس هیکل درشت ها و بیشتر دو ساله ها بودند که معلم ها زیاد دور و بر آنها نبودند و آنها کله خرها به حساب می آمدند. در زنگ اول کلاس بر آورد خود را انجام میدادم. در ردیف متوسط ها می نشستم، به هنگام نگاه معلم مثل خرخوانها سرم را به دفترو کتاب نزدیک می کردم و در زنگ تفریح باید اولین زد و خورد را با یکی از کله خرها شروع می کردم تا بقیه سال از دست آزارو اذیت آنها در امان باشم. وقتی هم که بهانۀ بزن بزن بوجود نمی آمد کار به رشوه دادن می کشید، یعنی یک خوراکی یا خودکاری چیزی به طرف رد می کردم که یعنی: بی خیال ما بشو. اما محبوبترین گروه برای من جمع خنگولو ها بود.بچه های آرامی که از هر گونه آشوب و در گیری فاصله میگرفتند یا بهتر بگوییم سرشان تو کار خودشان بود. این بچه ها بیشتر مورد اذیت و آزار کله خرها واقع می شدند. در همین سالها مجلۀ کوچکی به نام کیهان بچه ها به چاپ میرسید. مقالات و داستانهای این مجله در نسل ما تاثیر بسیاری داشت و چشمان غبار گرفتۀ ما را به روی حقایق باز می کرد. یکی از این داستانها ، بخش مصور آن با نقاشی های کمیک رابین هود بود. با مطالعه این داستانها من خودم را در نقش یکی از اعضای گروه رابین هود می پنداشتم. کله خرها آدم های شرور داستان و مدیر، ناظم و پاسبان سر محله هم قاضی و کلانتر مردم آزار داستان بودند. در زنگ های تفریح یا در راه رفت و آمد به مدرسه با جمعی از خنگولوها همراه می شدم و وظیفۀ خود می دانستم که از آنها محافظت کنم. بیشتر روزها کله خرها به این جمع هجوم می آوردند، و با تهدید جیب این بچه ها را خالی می کردند . من که این آقای رابین هود و یارانش در افکارم شناور بودند، همیشه در جنگ و جدال با کله خرها بوده و نتیجه آنکه پس از خوردن چند چوب آبدار از ناظم مدرسه جلوی دفتر دستها و یک لنگم در هوا بود. آخرین بار که رابین هود در سرم به چرخش در آمد، دوران دبیرستان بود. کله خرهای کلاس یکی از بچه درس خوان ها را دوره کرده بودند و از او می خواستند که جیب هایش را خالی کند و فردا روز امتحان به آنها تقلب برساند. این پسر، تنها فرزند مش ذغالی؛ ذغال فروش محله بود که پدر و پسر آرامی بودند و همۀ مردم محله این خانواده را دوست می داشتند. به جمع بیرون دبیرستان پیوستم و خودم را به میانۀ دعوا رساندم. از پسر مش ذغالی پرسیدم: هوشنگ چی شده؟ هوشنگ با خجالت سرش را پایین انداخت. عبدالله سردسته کله خرها نعره زد: د یا الله جیبتو خالی کن. هوشنگ با نگاهی خشم گین جیبهای شلوارش را وارو کرد وباز سرش را پایین انداخت. جیبها پاره بودند و خنده ناگهانی کله خرها و خنگولوها در هوا طنین انداخت. با تمام قدرت مشتی به صورت عبدالله پرتاب کردم . البته این من نبودم، چنین قدرتی در خود سراغ نداشتم وفکر می کنم این ژان کوچولو رفیق رابین هود بود که آن مشت را رها کرد. عبدالله با صورت خونین به طرف دفتر دبیرستان فرار کرد و کله خرها به دنبالش روان شدند. خنگولوها هورا می کشیدند. به همراه هوشنگ ومن برای ابراز شهادت به سمت دفتر حرکت کردیم. برای اولین بار مدیر و ناظم دبیرستان مرا تنبیه نکردند. چند هفته بعد از این ماجرا عبدالله به دلیل رفتاری غیر اخلاقی و ایجاد مزاحمت برای دختران محل از دبیرستان اخراج شد. یک سال بعد، هواداران کیهان بچه ها و رابین هود به انقلاب بهمن روی آوردند. خنگولوها از طریق ادارات دولتی به نماز جمعه رفتند و جوک های ضد دولتی را پچ پچ کردند. عبدالله و بقیه کل خرها به سپاه پاسداران پیوستند، اکنون با مقام سرداران سپاه در شکار رابین هودی ها (عوامل خارجی) ومشغول به خدمت در راه امام زمان و رهبرهستند. هوشنگ با آن نگاه مظلومانه به هواداری یکی از سازمانهای سیاسی در آمد و در سال شصت و دو به جرم مرتد و محاربه با خدا اعدام گردید. همیشه این پرسش ها برایم باقی مانده است: هنگام به دار آویختن هوشنگ، آیا عبدالله حضور داشته است؟ آیا ازاو خواسته است که دوباره جیب هایش را خالی کند؟ آخرین نگاه اکبر به دنبال ما بوده؟ شاید درآن دقایق به آسمان نگریسته و درخشان ترین ستارۀ صبحگاهی را شاهد بوده. مادر هوشنگ شش ماه بعد آرام وبی صدا چشم از جهان فرو بست، مش ذغالی دکان را در سوگ پسر تعطیل کرد و مردم محله به لوازم برقی روی آوردند. جمعی از رابین هودی ها به همراه هوشنگ در گورهای بی نام نشان رفتند تا ستارۀ جان هایشان آسمان اعتراض را روشن سازند و اما ما که به داستانهای علمی روی آوردیم به جنگل های رابین هود آمده ایم تا داستان ستاره های درخشان میهن مان را بازگو نماییم. این بار نسل جوان همۀ داستانها را خوانده اند و دیگر عبدالله ها نمی توانند آنها را به رساندن تقلب برای فردای امتحان مجبور سازند. دختران مو بلند با چشمان سیاه که عروسک های بازی را در خانه رها کرده اند، با دستان ظریف شان سنگ های خیابان را به همراه دارند. انگشتان زیبایشان علامت پیروزی را نشان میدهند و عشق را و چگونه عاشق شدن را تجربه میکنند. قدیمی ترها میگفتند: دختر باید بسوزد و بسازد! اما می سوزند و خانۀ ستم را می سوزانند.
عزت پایدار - سیدنی شهریور هشتاد و هشت
_______________________________________
مسجدسلیمان ، شهری یوتوپیایی - سمین امینیکی از جاهای دفن اعدام شدگان گورستان خارجی ها در ابتدای ورود به شهر بود که با تابلویی آن را مشخص کرده بودند: "گورستان منافقین و کفار". تابلویی که شاید به این قصد نصب شده بود تا مسافری که برای اولین بار وارد این شهر می شد بفهمد به کجا پا گذاشته است و نیز شاید برای گرفتن زهرچشم از کسانی که زمانی خواسته بودند از طریق همدلی با این کشتگان، در این شهر کوچک یوتوپیایی بنا کنند تا در آن از فقر و بیماری و گرسنگی وبی عدالتی اثری نباشد ...
_______________________________________
Sunday, July 12, 2009
_______________________________________
Saturday, June 27, 2009
روایتمعمایی در کار نیست همه چیز روشن است و ساده فریادهای آزادی بلندتر می شود عمر استبداد کوتاهتر خیابان ها پر می شوند خشاب ها پر و خالی بیمارستان ها پر می شوند آمبولانس ها پر و خالی معمایی در کارنیست ولایت بیدار است فریادهای آزادی را می شنود و خواب خون و خیابان را تعبیر می کند. سیدنی – ژوئن دوهزار و نه . . .
_______________________________________
Sunday, June 14, 2009
کميته مرکزي سازمان اتحاد فدائيان خلق ايران"ضمن دفاع از حق آزادي بيان و اعتصابات و ديگر حقوق شهروندي، تهاجم نيروهاي انتظامي به اعتراضات مردم و ضرب و شتم و دستگيري معترضين به نمايش انتخاباتي و تشديد فضاي سرکوب و تحديد آزاديها و فعاليت سياسي را محکوم کرده وخواهان آزادي تمامي دستگيرشدگان روزهاي اخير و زندانيان سياسي ميباشد. همچنين از تمامي نيروهاي مترقي، آزاديخواه، دمکرات و چپ ميخواهد تا به هر وسيله ممکن با سياستهاي سرکوبگرانه حکومت اسلامي مخالفت کرده و صداي آزاديخواهانه مردم ايران را به گوش جهانيان برسانند." همبستگي با مردم در اعتراض به انتخابات نمايشي
_______________________________________
Tuesday, September 02, 2008
_______________________________________
Tuesday, November 06, 2007
خبرهای سادهنگاه کن همین خبرهای ساده ساده و زودگذر حکایت زندگی ماست کودکی مرد نوجوانی دربدر شد پیری در تنهایی مدفون شد بمبی در خانه بمباران خانه ها بمبی در خیابان بمباران خیابان ها بمبی در شهر بمبارن شهرها بمباران رویاهای ما نگاه کن بمب ها از هر کناره می بارند اما من می ترسم دیگر نگاه نمی کنم خبرهای ساده دیگر هیچ ساده نیست. سیدنی – نوامبر دوهزار و هفت . . .
_______________________________________
Friday, June 15, 2007
خفقانکابوس می بارد از آسمان شک و تردید می روید از زمین و سگ های هار در این تباهی بودن را بو می کشند را ه ها بسته دهان ها بسته ذهن ها خسته زندان ها باز پچپچه ممنوع همهمه ممنوع اندیشه ممنوع شیخ با کتاب قصاب با ساطور جلاد با دار حکم سکوت و مرگ می رانند کابوس می بارد از آسمان ایران. سیدنی – ژوئن دوهزار و هفت . . .. . .
_______________________________________
Monday, June 11, 2007
نامه ای برای نیناحال من خوب نیست نینا سرگردان میان موج های دیروز و امروز تلو تلو می خورم لبخند را گم کرده ام رنگ سبز را روشنی را چیزهایی گم کرده ام که دیگر یادم نیست در ذهنم یک نشانی آشنا نیست همیشه سردم است از بودن می ترسم و یک گریه پریشانم می کند حال من خوب نیست نینا اما جای هیچ نگرانی نیست. سیدنی – ژوئن دوهزار و هفت . . .
_______________________________________
Sunday, June 03, 2007
"واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند" حافظ جنده های قرن
چندش آور است زیستن بودن ماندن در کنار انسان هایی پست مغز هایی کوچک و قلب هایی کثیف که در تاریکی سیر می کنند
زن هایی جنده مردهایی جنده تر کوتوله هایی هار
جنده های دمکرات دنیای حقیری دارند به شعاع و مرکز آلت جنسی شان
جنده های قرن دنیای حقیری دارند.
سیدنی – ژوئن دوهزار و هفت
_______________________________________
Wednesday, April 18, 2007
خوره
تو اگر می خواهی بخند اما من می گویم زندگی خوره است
شب خوره است روز خوره است
گوش کن یک صدایی سکوت را می جود تیک تاک تیک تاک
زمان خوره است
درون من دردی است که حس بودن را می خورد و آرام آرام نزدیکم می کند به بوی خاک به تاریکی
درد خوره است.
سیدنی – اپریل دوهزار و هفت . . .
_______________________________________
Monday, March 19, 2007
بیمار
خوب می شوم با همین باران که می بارد
زیر باران دلم را گرفته ام میان دست هایم
آرام، آرام می شویم توها و پستوها را
سبک می شوم وقتی که آب از روی دلم می گذرد و می ریزد از درز انگشتانم
نفس می کشم خوب می شوم با همین باران که می بارد.
سیدنی – مارچ دوهزار و هفت
_______________________________________
سا ل نو مبارک
_______________________________________
Friday, December 01, 2006
خیابانکودکی کنار خیابان چشم براه رهگذری سرپرست دختری کنار خیابان چشم براه رهگذری خریدار انسانی کنار خیابان چشم براه هیچ اینجا کشوری است با یک خیابان دراز و انسانها یی منتظر شیخ در اینجا حجره دار است قصابی قفس افیون نفت زندگی دارد دختر، مادر، خواهر انسان به سادگی معامله می شود ایران خیابان درازی است مملو از تباهی انسان. سیدنی - دسامبر دوهزار و شش . . .
_______________________________________
Monday, November 06, 2006
حرفیادهایت ویران شدند یک شب خیس درپنهانی ستاره ها و بارش دلهره های سهمگین نه تو دیگر تویی نه من دیگر من تمام شد جستجو با ذهنی مه آلود بدنبال چیزی یادی حسی تصویری که دیگر نیست یا هرگز نبوده است امروز حرف معنای دیگری دارد. سیدنی – نوامبر دوهزار و شش . . .
_______________________________________

گزارشگران بدون مرز:۲۴ ساعت علیه سانسور بر روی اینترنتEveryone is invited to connect to the Reporters Without Borders website between 11 a.m. on 7 November and 11 a.m. on 8 November
_______________________________________
Saturday, November 04, 2006
مسعود بختياري خواننده و ترانهسرای بختياري درگذشت یادش گرامی باد!
"مو هنیزه مندیرم مر ایبو بی تو مندِن تی به رَهِت ایمَهنُم چونکه سخته دل کِندن شَوقِ دیدارت هر دم تَش اِینه مِنه جونُم سی تو چینو ایسوسُم سی تو چینو ایخونُم بهارُم زرده، ز جون سیرُم خُوت ایدونی بی تو دلگیرُم مَندُمه خُومه تک داغ دیری زی یَک کِرده دی پیرُم تا تش اینی به جونُم سی تو چینو ایخونُم"
_______________________________________
Sunday, July 30, 2006
سنگساریان
پرتاب هر سنگ تاییدی است بر حقارت بودنتان
تفاله های انسانیت که با افکاری پست زندگی زنی را نشا نه گرفته اید
دمل های چرکین بودن سنگ ننگی است بر پیشانی کبودتان.
جولای دوهزار و شش - سیدنی
_______________________________________
Saturday, April 29, 2006
بخوابانم
ماندن ساده نیست هنگامیکه تنهایم می گذاری بعد از این همه سال تازه داشتم عادت می کردم به بودنت پیش از رفتن بخوابانم کنار همین دریاها تا بی تو نباشم در این سرما تا هر وقت تا هر سال دوباره که به دیدنم آمدی بیدارم کن تا بهار شود. اپریل دوهزاروشش – سیدنی
_______________________________________
Monday, November 21, 2005
شاعر سیب های تلخ درگذشت الان در خبرها خواندم که منوچهر آتشی شاعر معاصر ایران درگذشت. منوچهر آتشی را از طریق هرمز علیپور شناختم، آنوقت ها هرمز کتاب و شعرهای منوچهر آتشی را به من معرفی کرد که بخوانم و بیاموزم. تا آنجایی که به یادم مانده، هرمز می گفت که منوچهرآتشی عیدها می آید اهواز منزل هرمز و دیگر شاعرهای جنوب. قرار بود یکی از همین عیدها که منوچهرآتشی می آید اهواز من هم بروم منزل هرمز و او را از نزدیک ببینم. ولی متاسفانه نشد و حالا هم یادم نیست که چرا. یادش گرامی باد.
چه تلخ است این سیب چه بی سایه و علف! - رویای شبانی کنار جنگل چراغ؟
چه تلخ است این سیب که از درخت گناه بی شرم می افتد، و شرم که بر عارض فرشته هم دیگر ارغوانی نیست.
چه سرد است این باد که از زمهریر دروغ می آید و دروغ چه راست ایستاده با قامت هزار اشکوبش، که راست خم گشته خیزرانی بیش نیست در پاش. چه بی گیاه و بی بو! - رویای شبانی کنار جنگل نفت - و گرگ که انگیزه ی خزیدن و جستن بود چه برگ دوردستی است در خواب های خاکستری بزغاله! منوچهر آتشی - کتاب چه تلخ است این سیب!
_______________________________________
عباس معروفی: با بسياری از دوستان قرار گذاشتهايم همهی توان خود را به کار گيريم تا متنی آماده را برای يونسکو ایميل کنيم و يونسکو را وادار به واکنشی نماييم که مانع تخريب پاسارگاد شود.
_______________________________________
Thursday, November 10, 2005
خبر
روزنامه های بی مخاطب باطله می شوند هر روز روی دکه های زنگ زده در حسرت یک خبر از زندگی
روزنامه ها به روز می شوند زندگی دیروزی می شود
تیترهای مرگ با حروف سیاه درشت و برآمده چشم عابران خسته را می زند
دیگر کسی روزنامه نمی خواند.
نوامبر دوهزاروپنج – سیدنی
_______________________________________
Wednesday, October 19, 2005
فلیکر در کنار رشته اصلی خودم که آی تی است، سال گذشته همزمان یک کلاس دیجیتال فتوگرافی هم می رفتم و یک دوره شش ماهه را در این زمینه گذراندم. البته کلاس عکاسی را فقط بخاطر علاقه شخصی می رفتم و نه بخاطر یافتن شغلی در زمینه عکاسی و یا کار کردن در این رشته. بهرحال، تقریبا یک سالی هست که می خواستم یک فتوبلاگ یا چیزی شبیه آن درست کنم که چون وقت نداشتم هی به تعویق می افتاد. بالاخره امروز رفتم و در فلیکر یک اکانت درست کردم. امیدوارم که بتونم از این به بعد گاها عکس هایی را در آنجا بگذارم.
_______________________________________
Thursday, October 06, 2005
ستاره امروز باخبر شدم که برای دوازدهمین بار عمو شدم! شنیدم که یک دختر کوچولوی خوشگل بدنیا اومده که اسمش هم "ستاره" است. محسن عزیز و سارای گلم، تولد ستاره کوچولو مبارک.
_______________________________________
Friday, September 23, 2005
دلهره
عصر سرشار از بوی مرگ
غروب درخت تنها و بی کلاغ
شب لبریز از توهم و جنایت
کلاغ ها جنایت را دوست دارند کلاغ ها جنایت را دوره می کنند
درخت تنهاست من دلهره دارم
روح من می خارد سوسک ها در رگ هایم رژه می روند و یک موش در جمجمه ام لانه کرده است. سپتامبر دوهزاروپنج – سیدنی
_______________________________________
Saturday, September 17, 2005
Without word
Please don’t talk It’s too late now Not a good time
Yesterday is dead Tomorrow is sleeping
Take me Outside of today
Give me your eyes And your hands And your lips
Please don’t talk It’s not a good time
_______________________________________
Tuesday, September 06, 2005
یادهای مومیایی
مومیایی می کنم یادت را تنم را تابوت
پنهانت می کنم از هجوم روزمره گی و آوار افکار جذامی
می کاوم پنهانی ترین حفره های بودن را و خاکت می کنم در نهانی ترین دریچه در پستوی سلول های خاکستری.
سیدنی – آگوست دوهزار و پنج
_______________________________________
Thursday, September 01, 2005
گرامی باد یاد و خاطره جانباختگان قتل عام تابستان شصت و هفت.
_______________________________________
Internet Addiction Disorder IAD آیا شما به اینترنت معتاد هستید؟
جیمز فرینگ* نویسنده کتاب "اعتیاد به کامپیوتر" معتقد است که بین سه تا یازده میلیون نفر در امریکا به اینترنت معتاد هستند. این افراد غیر قابل کنترل هستند. آنها بطور میانگین دوازده تا چهارده ساعت در روز را روی اینترنت می گذرانند و این موضوع زندگی خانوادگی و سلامتی آنها را به خطر انداخته است. طبق آمار غیر رسمی و بر اساس خبرنگار روزنامه سیدنی مورنینگ هرالد، در سترالیا در سال دوهزار و دو حدود دویست و هشتادهزار نفر معتاد به اینترنت گزارش شده است. به نظر دکتر جیمز فرینگ بهترین روش برای پیدا کردن اینکه آیا شما به اینترنت اعتیاد دارید یا نه" تست مادر بزرگ (ی)" است. او می گوید چنانچه جواب شما به بیشتر سوال های زیر مثبت باشد این احتمال وجود دارد که شما هم به اینترنت معتاد شده باشید: - آیا بیشتر از آن وقتی را که قرار بوده روی اینترنت باشید آنلاین می مانید؟ - هنگامیکه می خواهید وارد چت روم شوید و چت کنید آیا لباس و پوشش ظاهری خود را عوض می کنید تا با شخصیت ساختگی تان متناسب باشد؟ - آیا درصد زیادی از درآمد خود را هزینه کامپیوتر و اینترنت می کنید؟ - وقتی به شما گفته می شود که از اینترنت خارج شوید مخالفت می کنید؟ - وقتی می گویند شما زمان زیادی را آنلاین می گذرانید با نظر آنها مخالف هستید؟ - آیا فراموش می کنید که غذا بخورید چون زمان زیادی را روی اینترنت هستید؟ - آیا بیشتر از هشت ساعت از وقت تان را در روز روی اینترنت می گذرانید؟ - هنگامیکه روی اینترنت هستید آیا از نگاه های دیگران ناراحت می شوید یا اینکه دوست ندارید دیگران شما را نگاه کنند؟
Source: Issue in society, Volume 161 *Computer Addiction: Hooked on the Net, James Fearing
_______________________________________
Saturday, August 13, 2005
دلشوره چند هفته ای است که احساس بدی دارم. همه اش فکر می کنم اتفاقی در حال رخ دادن است یا رخ خواهد داد. از آن احساس هایی که ذهن را مثل خوره می خورد و همه چیز گنگ و مبهم جلوه می کند. دیروز بیشتر از همیشه نگران بودم. دوستم پرسید چرا پریشانی؟ گفتم خودم هم نمی دانم. فقط دلهره دارم و احساس می کنم اتفاق بدی خواهد افتاد. گفت: دیونه! نگرانی ام چندان بی ربط نبود و دیشب دیرهنگام که از جایی برمی گشتم تصادف کردم. البته خوشبختانه نه من و نه راننده مقابل هیچکدام صدمه ای ندیدیم.حالا فکر می کنم دلشوره ام شاید بی جهت هم نبوده است. کاش با همین تصادف تمام شود و هیچ اتفاق بد دیگری رخ ندهد. کاش.
_______________________________________
فصل سبزفرانک جان خوشحالم که بالاخره تصمیم گرفتی نوشته هایت را با دیگران قسمت کنی و ورودت را به دنیای وبلاگ و وبلاگ نویسان تبریک می گویم. امیدوارم همه فصل های زندگیت سبز باشد.
_______________________________________
Wednesday, August 10, 2005
دالی
گاه گویی با من دالی می کند مرگ مرا به خویش می خواند آنگاه با تبسم شومی می گریزد.
بهار هفتاد و یک
_______________________________________
Wednesday, July 27, 2005
تنهایم بگذار
دور شده ای در دور دست های پریشانی میان سردرگمی ها و صدا هایی که دیگر آشنا نیستند
نه از یاد می روی نه به یاد می آیی سایه ای میان دیروز و امروز
تنیده ای عنکبوت وار در اندیشه های خواب آلود و این ذهن خسته ناتوان از یافتن پاسخی به توهم یا که واقعیت
کاش تنهایم می گذاشتی.
سیدنی – جولای دوهزار و پنج
_______________________________________
Tuesday, July 26, 2005
از همه دوستانی که این مدت به اینجا سر زدند ولی نوشته جدیدی نبود معذرت می خواهم. مدتی بود که خیلی گرفتار بودم. امتحانات پایان ترم، کار جدید و مشکلات روزمره... . تصمیم داشتم که نوشته های عباس معروفی را هم اینجا بازچاپ کنم ولی متاسفانه بدلیل همان مشکلات نتوانستم که بطور مرتب اینکار را انجام بدهم. عباس جان ببخشید، مطمئن هستم که خودت با مشکلات زندگی در خارج و مهاجرت به خوبی آشنا هستی.
_______________________________________
Saturday, June 18, 2005
_______________________________________
Monday, June 13, 2005
فراخوان کانون نویسندگان ایران برای گردهمایی در برابر زندان اوین مردم آزاده ی ایران، سازمان های مدافع حقوق بشر!
ناصر زرافشان هشتمین روز اعتصاب غذای دردناک خود را می گذراند و در خطر جدی مرگ قریب الوقوع است. ناصر زرافشان مبتلا به بیماری حاد کلیوی است و هر لحظه بر وخامت بیماری او افزوده می شود. ما از همه ی مردم، نهادهای فرهنگی و اجتماعی درخواست می کنیم که درگردهمایی اعتراضی تحصن کنندگان، از ساعت چهار تا شش بعد از ظهر روز سه شنبه بيست و چهار خرداد هشتاد و چهار در برابر در بزرگ زندان اوین شرکت کنند. کانون نويسندگان ایران - ٢٢/٠٣/٨٤
_______________________________________
Thursday, March 17, 2005
سال نو و عید نوروز مبارک!
_______________________________________
Friday, February 04, 2005
لیوه (داستان)
چند لحظه ای بود که هیچ کدام حرفی نمی زد وهر کس مشغول خوردن صبحانه اش بود. باد می آمد و صدای قاشق چای خوری و زیر استکان ها در صدای برگ های بید و صدای گنجشک ها گم می شد. نرگسی های توی باغچه کاملا باز شده بودند و گل های نخودی روزهای آخرشان را می گذراندند و داشتند کم کم تخم می کردند.
فروردین ماه بود و هوای خوزستان رو به گرمی می رفت. هوا بوی تاز گی می داد و چمن اطراف هنوز نم داشت. قالی کوچک سرخی توی چمن پهن بود و همه دور سفره پارچه ای نشسته بودند. کناره های ریشه ریشه شده قالی کهنگی اش را بیشتر نمایان می کرد.
روی حلیم توی کاسه ها یک پوسته سردو تیره رنگ درست شده بود. از صدای قاشق ها معلوم بود که چایی پنیر با نان تیری را بیشتر ترجیح می دهند. خانوم و مش سوویل یکطرف سفره و سمت باغ، رو به نرده ها و قباد و ماه میزر هم روبروی آنها و سمت حیاط نشسته بودند.
- خونه خدا های؛ بیار آشغال.
صدای رفتگر محله بود که آمدنش را با گاری کوچکش خبر می داد. جیر جیر چرخ گاری و صدای حلب های کناری آن از صدای رفتگر رساتر بود. رفتگر همیشه برای اینکه گاری اش حجم آشغال بیشتری را بگیرد حلب های هجده کیلویی روغن را باز می کرد و کناره های گاری می گذاشت.
خانوم سر قوری استیل را برداشت، نگاهی به ته قوری انداخت و زیر لب گفت: گناه داره، یه چایی بدم به عمو آشغالی. بعد هم کتری رویی را برداشت و کمی آب جوش به قوری اضافه کرد.
ماه میزر همانطور که خرده های ریخته شده نان تیری را از روی قالی جمع می کرد آرام اشکی از گوشه چشمش روی پیراهن رنگ و رو رفته مشکی اش افتاد. گوشه دستمال بور و کهنه اش را بالا برد و اشک چشمانش را پاک کرد و گفت: کرم ار جو به قالبس بید تا حالا اویده بید (پسرم اگر زنده بود تا حالا آمده بود).
خانوم سرش را به به طرف ماه میزر برگرداند، آهی کشید و با دلداری گفت: دالو ناشتات بخور، هو هر جا بو پیداس ابو (دایه صبحانه ات را بخور، او هر جا باشد پیدایش می شود).
قباد از روی سفره بلند شده و رفته بود توی ایوان کنار ستون آهنی نشسته بود. رختخوابش هنوز پهن بود و زنجیرش هم باز شده و کنار گلیم گذاشته بود. دیشب زنجیرش کرده بودند و صبح زود وقتی خانوم برای نماز بلند شده بود زنجیرش را باز کرده بود.
قباد اصلا آنجا نبود و از آن حرف ها سر در نمی آورد. در حالیکه با یک دست سیگارش را به لب گرفته بود و پک می زد، دست دیگرش را توی خشتکش کرده بود و با تخم هایش بازی می کرد.
مش سوویل به ماه میزر اخمی کرد و بدون اینکه چیزی بگوید سیگاری روشن کرد. مش سوویل لاغر و تکیده بود. موهای جلوی سرش کاملا ریخته بود و توی سبیل هایش دسته موهای سفید برق می زد.
خانوم استکان را توی کاسه استکانی می چرخاند و در همان حال صدا کرد: قوات (قباد) چایی اخوری؟
قباد که هنوز با تخم هایش مشغول بازی بود، دستش را از شلوارش بیرون کشید و گفت: نه، نه. نه چایی نیخوروم، سگار هد، سگار. سگار بم بدین (نه چایی نمی خورم، اگر سیگار هست سیگار می خواهم).
مش سوویل سرفه ای کرد. قباد را با چشم ورانداز کرد و انگار که دلش سوخته باشد گفت: مگه همین الآن یکی خاموش نکردی؛ بیا اینهم سیگار. قباد پسر عموی مش سوویل بود.
قباد سیگار را گرفت و روشن کرد. اینبار به جای اینکه دستش را توی شلوارش فرو کند و با تخم هایش بازی کند، یک دستش را گذاشت روی پیشانی آفتاب سوخته اش و شروع کرد زیر لبی حرف زدن. کسی صدایش را نمی شنوید ولی لبهایش تکان می خورد. مثل کسی بود که مدام ورد می خواند.
زیر شلواری راه راه خاکستری پوشیده بود با یک زیر پیراهنی سفید رنگ. رگ های آبی برآمده روی دستها و پاهای لاغرش نمایان بود.
قباد همیشه با خودش حرف می زد و لبهایش تکان می خورد. دست هایش را هم به ندرت می توانست ثابت و بیحرکت نگه دارد. یا با تخم هایش بازی می کرد و یا اینکه انگشت سبابه و انگشت میانی اش را از هم باز می کرد و بالا و پایین یک چشم می گذاشت، و بعد هم در حالیکه با انگشت سبابه ابرویش را بالا می کشید و با انگشت میانی پوست زیر چشمش را پایین می گرفت می گفت: پ ه. په ه ه ه.
یوسف اما با قباد کاملا متفاوت بود. تنها وجه مشترکشان این بود که هر دو دیوانه بودند و هر دو هم سیگاری های قهار. یوسف انگار فصلی بود و هر دفعه یک کار می کرد. یک دوره هر جا می رسید شیرهای آب را باز می گذاشت و می رفت. یا اینکه شب ها می رفت و شیر آب خانه ها را باز می کرد. مردم بی بیانهم از دستش کلافه می شدند و هی به بستگانش می گفتند که: ما از دست یوسف آرامش نداریم و توی این وضعیت بی آبی، همین آب کمی را هم که ذخیره می کنیم یوسف می ریزد.
بی بیان یکی از محلات مسجد سلیمان بود و بیشتر مردمش هم به واسطه نسبت های قومی و قبیله ای همدیگر را می شناختند. یوسف و قباد را هم آنجا همه می شناختند.
یک دوره دیگر کار یوسف این شده بود که می رفت خواجه آباد و توی مرده شورخانه می خوابید و شب ها کفن می پوشید و می گشت و مردم هم زهره ترک می شدند. این اواخر هم کارش این شده بود که هر خانه ای که می رفت چراغ توالت آن خانه را در می آورد و توی جیبش می گذاشت و می برد.
یوسف با همه احوالپرسی و به همه سلام می کرد، حتی به بچه های کم سن و سال توی کوچه و خیابان. انگار همیشه برای سلام کردن عجله داشت و به هر کس که می رسید می گفت: سلام، حالت خووه؛ خووی، سلامتی. سلام.
خانوم داشت ظرف های صبحانه را جمع می کرد که زنگ درب به صدا درآمد. مش سوویل پاچه های های شلوار دبیت اش را جمع کرد و گذاشت زیر پاهایش و گفت: این حتما مش قلیه. مش قلی هم پسر عموی مش سوویل بود.
مش قلی با پسرش رسول آمده بودند. مش قلی با همه سلام و علیکی کرد و بعد هم با اخم نگاهی به قباد انداخت و گفت:آل برده نکبتی، دستت رو از داخل خشتکت در بیار.
مش قلی خشن بود و قباد حتی با دیوانگی اش این را می دانست. دستش را از توی شلوارش بیرون کشید و اینبار شروع کرد به پ ه، په گفتن.
مش قلی یکی از تکه کلام هایش "نکبت" بود. هیکل درشت و تنو مندی داشت و این از ماهیچه های برآمده اش مشخص بود. زبری دست هایش حتی بدون اینکه لمس شان کنی پیدا بود.
مش قلی پرسید: پس جهانگیر هنوز نیامده؟
مش سوویل گفت: نه. هنوز دیر نشده، تا تو چایی بخوری جهانگیر هم آمده.
مش قلی گفت: نکبت. من که بهش گفته بودم ساعت هفت هفت و نیم اینجا باشد. ما که وقت زیادی نداریم، فقط همین امروز را داریم. برای فردا ساعت دو بعد از ظهر بلیط بریدیم (بلیط گرفتیم).
جهانگیر برادرزاده مش قلی بود و قرار بود بیاید و با رسول پسر مش قلی بروند دنبال یوسف بگردند و یوسف را پیدا کنند.
یوسف چند روزی بود که ناپدید شده بود و کسی از او خبری نداشت. یوسف در عین دیوانگی اینقدر عاقل بود که وقتی بشنود که می خواهند ببرندش دکتر خودش را گم کند. هر سالی چندبار یوسف و قباد را می بردند تیمارستان و بستری می کردند؛ گاها تهران و بعضی مواقع هم شیراز. چند ماه آنجا بستری می شدند و وقتی کمی حالشان بهتر می شد از طرف تیمارستان برایشان بلیط می گرفتند و دوباره می فرستادنشان مسجدسلیمان.
وقتی هم که بر می گشتند لاغر و نحیف بودند و انگار روزها بود که رژیم غذایی گرفته اند. قباد اصلا کم حرف بود و درباره تیمارستان چیزی نمی گفت ولی یوسف تا هفته ها بعد که می آمد از آنجا حرف می زد و برای مردم بی بیان دوره می گرفت.
یوسف می گفت که توی تیمارستان با دکترها و پرستارها دوست بوده و آنجا او را مسول تقسیم غذا می کنند. گاها هم می گفت که با پرستار خوشگلی در آنجا دوست شده است. می گفت که آنجا غذای کافی بهشان نمی دهند و از سیگار هم خبری نیست، کتکشان هم می زنند و مرتب خونشان را می گرفتند و می گفتند که برای جبهه های جنگ می فرستند.
بعضی وقت ها که از تیمارستان برمی گشتند آنقدر ضعیف بودند که حتی توان نگه داشتن آب دهانشان را هم نداشتند.
نیم ساعتی از آمدن مش قلی گذشته بود که جهانگیر هم آمد. مش قلی گفت: په حالا چه وقت اویدنه؛ حالا هم خواستی نیای.
جهانگیر سرش را تکانی داد و با خنده گفت: کاکا، په چته. حالا خو هنی ساعت هشته (عمو، چیه. الآن تازه ساعت هشت است).
خانوم گفت: جهانگیر، بیا حالا بنشین و یک لیوان چای بخور. بعد هم لیوان چای را پر کرد و به طرف جهانگیر کشید.
جهانگیر همین که چای را تمام کرد بلند شد تا با پسر عمویش رسول بروند دنبال یوسف.
اینبار صدای گریه ماه میزر بلندتر شده بود. همانطور که گوشه دستمالش را جلوی دهانش گرفته بود به آرامی گوگریو می خواند:
ماشین مرده کشم ویده دم مال / دشمنون شادی کنن / امانم ای دایه / ولا دوستون زنن زال.
مش سوویل گفت: دالو، بس کن دیه. تو خو بوومون سودی (دایه، بس کن دیگر. تو که پدر ما را سوختی).
مش قلی هم لبهایش را بهم فشرد، نفس عمیقی کشید و رو به ماه میزر گفت: نکبت، لیو لیوه ای نکن (نکبت، دیوانه بازی در نیاور).
وقتیکه جهانگیر و رسول از درب می رفتند بیرون مش سوویل گفت: یادتون باشه از خواجه آباد شروع کنین ها.
مش قلی هم گفت: سور، چمفراخ، سر مکینه و همه آن دراز دره ها را خوب بگردین و اون نکبت رو پیداش کنین حتما بو برده که خواستیم ببریمش تهران.
ماه میزر مثل مرغ سر کنده ای بی طاقت بود و با صدای بریده بریده گفت: دا، تونه خدا کوروم بجورین؛ اقلا مرده س بیارین (مادرترا بخدا پسرم را پیدا کنید؛ لااقل مرده اش را بیاورید).
ماه میزر سالخورده بود، به سختی راه می رفت و موهای سفید و صورت چروکیده اش گویای همه رنج هایی بود که می کشید.
یوسف و قباد برادر بودند و با هم چند سالی بیشتر اختلاف سنی نداشتند. هر دو تا دوران جوانی عاقل و سالم بودند، وضع شان بد نبود و حتی گله و گوسفند هم داشتند ولی بطور مرموزی در همان دوران جوانی حالشان بد شد. هر دو با هم دیوانه شده بودند. البته دیوانه خطرناک نبودند و آزار جسمی به کسی نمی رساندند. تنها کسی را که کتک می زدند ماه میزر مادرشان بود، آنهم فقط چند بار اینکار را کرده بودند.
همه چیز از گذشته ها یادشان بود و تقریبا تمامی افراد فامیل را می شناختند و حتی خانه هایشان را هم بلد بودند اما نمی دانستند که چرا دیوانه شده اند. یعنی هیچ کس نمی دانست. و دیوانگی شان هیچ شباهتی با هم نداشت.
یوسف آدمی بود پر حرف، پر خور و شلوغ و شنگول. هر جا که گرسنه اش می شد درب خانه ای را می زد و می گفت که گرسنه ام و غذا می خواهم. یا اینکه وقتی سیگار نداشت به هر کس که می رسید می گفت: سیگار داری؟
یوسف به معنای واقعی یک دیوانه عاقل بود. تنبل بود و هیچ کاری هم برای کسی انجام نمی داد. کارش فقط خانه گردی، خوردن و سیگار کشیدن بود. حتی وقتی سر حال بود و بچه های بی بیان دورش را حلقه می کردند آوازهای سوزناک و عاشقی هم برایشان می خواند. آواز "ماه بگم زید زیر کل"، "برزگری" و "گلی جون" می خواند و یکی از شعرهای مورد علاقه اش این بود که:
مو دیدم چهارتا ملوس سایه مکینه
ز خدا کردوم طلب شووه یکینه
(چهار دختر زیبا روی را کنار چاه دیدم و از خدا آرزو کردم که هر شب یکی از آنها مال من باشد)
قباد اما شخصیتی کاملا متفاوت و متضاد با یوسف داشت. قباد همیشه توی خودش بود و فکر می کرد؛ کم حرف می زد و لاغر و تکیده بود. گاها هفته ها می رفت توی بیابان های اطراف گم می شد و بعد هم لاغر و نحیف بر می گشت. اهل آواز خواندن و ترانه هم نبود. حتی وقتی گرسنه اش می شد نمی گفت که گرسنه است ولی کسی اگر از او می پرسید جواب می داد. اگر کسی غذایی به او می داد می خورد و اگر هم نمی داد خودش حرفی نمی زد. قباد فقط برای سیگار بود که حرف می زد و از دیگران تقاضای سیگار می کرد.
معلوم نبود که یوسف و قباد چرا دیوانه شده اند و یا اینکه بیماری شان چیست. برادر و بستگان نزدیکشان بارها و بارها آنها را برده بودند اهواز، تهران و شیراز برای معالجه. چندین و چند دکتر و روانشناس رفته بودند و هر کدام به اندازه یک گونی فقط پرونده و سابقه پزشکی داشتند. دکترها تقریبا همه آزمایشها را از این دو نفر گرفته بودند ولی نتوانستند بفهمند که چرا دیوانه شده اند و فقط هی داروی اعصاب، آرام بخش و قرص های والیوم برایشان تجویز می کردند.
البته حرف و نقل زیاد بود و مردم بی بیان و خواجه آباد حرف های زیادی درباره دلیل دیوانگیشان می گفتند، مثلا اینکه مزرتی شده اند و جن ها این بلا را سرشان آورده اند یا اینکه عاشق شده اند و از این نقل قول ها.
مادرشان هم عقیده خودش را در این مورد داشت و می گفت که دارو بهشان خورانده اند و عمدا دیوانه شان کرده اند.
ماه میزرهمیشه می گفت: دا، کرگلمه دوا خر کردنه، مهرگیاه بسون دادنه (مادر، به پسرهایم دارو داده اند، داروی مهرگیاه).
او معتقد بود که دارویی هست به نام مهرگیاه که در کوهها یافت می شود و اگر کسی آن گیاه را بخورد دیوانه می شود.
ماه میزر البته همه جا جرات نمی کرد که این را بگوید و اسم کسی را بیاورد ولی هر جا که می توانست می گفت که: گل پری کرگلم دوا خر کرده (گل پری به پسرهایم دارو داده است).
گل پری مادر مش سوویل بود و زن برادر ماه میزر. گل پری و ماه میزر از همان زمان که جوان بودند با هم رابطه خوبی نداشتند و با هم دشمنی می کردند. بعدها هم که یوسف و قباد دیوانه شدند دیگر این دشمنی به اوج خود رسیده بود چرا که ماه میزر می گفت گل پری این بلا را سر یوسف و قباد آورده است.
حالا دیگر گل پری مرده بود و هفتاد سالی از سن ماه میزر می گذشت ولی او در هر فرصتی به گل پری فحش می داد و او را نفرین می کرد. ماه میزر واقعا به این موضوع ایمان داشت که داروی مهرگیاه وجود دارد و گل پری هم آنرا به پسرهایش خورانده است. به همین دلیل نسبت به گل پری کینه داشت.
شبی که گل پری مرده بود و او را خواجه آباد و توی کوشک فامیلی خاک کرده بودند پسر مش سوویل ماه میزر را دیده بود نزدیک قبر که هی گل پری را تف و لعنت می کرد.
آنجا بختیاری ها عقیده داشتند که وقتی کسی می میرد باید تا یک هفته شب ها روی قبر او چراغ روشن باشد که مرده نترسد. می گفتند وقتی مرده را خاک می کنند و می روند، مرده نمی داند که مرده است و او هم بلند می شود که با مردم برگردد خانه ولی سرش به سنگ الحد می خورد ومی افتد زمین و آنموقع است که می فهمد دیگر زنده نیست. اعتقاد داشتند که به همین خاطر باید روی قبر چراغ روشن باشد که مرده به تنهایی عادت کند و نترسد.
پسر مش سوویل هم شب اول رفته بود توی کوشک که روی قبر مادربزرگش که گل پری باشد چراغ روشن کند. می گفت هنوز چراغ را روشن نکرده بود و همه جا تاریک بود که یکدفعه یک قلوه سنگ می افتد روی قبر گل پری و می شنود که کسی از بیرون نرده های کوشک دارد به گل پری فحش می دهد. وقتی خوب نگاه می کند و کنجکاو می شود می بیند که کسی نیست جز ماه میزر. البته ماه میزر در آن وقت شب و تاریکی او را ندیده بود و فکر نمی کرد که کسی هم او را دیده باشد.
درست یک هفته هم بعد از اینکه گل پری مرده بود، ماه میزر رفت منزل دختر گل پری که با نیلوفر در این مورد حرف بزند. نیلوفر دختر گل پری و زن مش قلی بود و گل پری قبل از اینکه بمیرد در اطاقی در خانه دخترش که همان نیلوفر باشد زندگی می کرد.
آنجا رسم بر این بود که سر هفته (بعد از یک هفته) فرزندان مرحوم یا مرحومه در خانه وی جمع می شدند و کمد و چمدان های فرد فوت شده را باز می کردند. ماه میزر هم سر هفته صبح زود رفته بود منزل مش قلی و به نیلوفر گفته بود که: دا صواب داره، چی آسه بگردین بوینین مهرگیاه منسون نیبینین؟ (مادر صواب داره، وسایلش را بگردید ببینید داروی مهرگیاه توی آنها نیست؟).
نیلوفر هم از این سوال ماه میزر خونش به جوش آمده بود و با توپ و تشر او را از خانه بیرون کرده بود.
آفتاب پایین آمده و ظهر شده بود. کولر آبی روشن بود و صدای تق تق تسمه اش حیاط را پر کرده بود. همه رفته بودند توی اتاق به جز ماه میزر و قباد. قباد به ستون سربی رنگ تکیه داده بود و پاهایش را کشیده بو د و ماه میزر هم کنارش نشسته بود. انگار میان آنها رازی بود و بی کلمه با هم حرف می زدند. قباد را دیروز از خانه خودشان که خواجه آباد بود آورده بودند و مش سوویل هم برده بودش حمام و تر تمیزش کرده بود.
تا شب نه خبری از یوسف شد و نه از جهانگیر و رسول که رفته بودند. مش قلی بعد از اخبار ساعت نه رفته بود. قباد را دوباره با زنجیری زنگ زده و یک قفل بزرگ شرکتی به ستون توی حیاط زنجیر کرده بودند. ماه میزر هم همان جا روی گلیم تا صبح کنارش خوابیده بود.
مش قلی دوباره صبح زود آمد. اینبار نوبت مش قلی بود که یوسف و قباد را ببرد تهران. از اینکه چند ساعتی بیشتر به زمان حرکتشان باقی نمانده بود و یوسف هنوز پیدایش نشده بود عصبانی بود. مش قلی می گفت: جان خوم تا بو ننم به مرگس ولس نیکونوم (جان خودم به حسابش می رسم).
او می دانست که اگر امروز نمی رفتند نامه اعزامی شان برای تهران باطل می شد. برای گرفتن مجدد نامه اعزامی هم می بایست کلی دوندگی کنند چون بدون نامه اعزامی هیچ بیمارستان یا تیمارستانی قبولشان نمی کرد.
برای گرفتن نامه اعزامی می بایست اول می رفتند شهرداری و از آنجا برای اداره بهداشت و درمان نامه می گرفتند. بعد اداره بهداشت و درمان به پزشک معتمد شهر معرفی شان می کرد و بعد از آن پزشک معتمد نامه اعزامی را صادر می کرد.
رفتگر محل تازه رفته بود که جهانگیر و رسول به همراه یوسف آمدند. یوسف از همان دور می خندید. وقتی آمدند چندین بار به همه سلام کرد و گفت: سلام. حالت خووه، خووی سلامتی، دماغت چاغه.
به مش قلی که رسید گفت: کاکا خووی؟ (عمو خوبی؟)
مش قلی یک پس گردنی خواباند پشت گرنش و گفت: سلام و زهر مار. نکبت تو نون بهت حرومه، په کدوم جهندم دره بیدی؟
یوسف قهقهه خنده ای زد و گفت: کاکا مو همچو بیدوم. مو گودوم شاید ایسا گم وابیدینه، بدینه ایسا گشتم (عمو، من همین جا بودم. گفتم شاید شما گم شده اید و دنبال شما می گشتم).
مش سوویل رو به جهانگیر و رسول گفت: کو.یه بید؟ ( کجا بود؟).
رسول گفت:دایی رفته بود چمفراخ پیش گله خاج پیرعلی. دیشب رسیدیم اونجا و شب را همونجا خوابیدیم و صبح زود راه افتادیم.
مش قلی یوسف را برد حمام و موهای سر او را با ماشین از ته زد و صورتش را هم اصلاح کرد. یوسف از حمام که آمد بیرون رفت کنار مادرش چهارزانو نشست و پرسید: دایه سیگار داری؟
ماه میزر دستش را توی جیب پهلویی پیراهن کودری سیاه رنگش فرو برد و پاکت سیگار اشنو ویژه را درآورد. یک نخ به یوسف داد و یک نخ هم داد به قباد.
سیگار یوسف هنوز به نصفه نرسیده بود که یکدفعه شروع کرد به آواز خواندن:
"ای گلی خرمن کنم سایه نداره
تش بگیره عاشقی چاره نداره"
دیگران هم می خندیدند و انگار از آواز خواندن یوسف بدشان نمی آمد. خانوم گفت: یوسف آسوده درویشه.
مش قلی هم گفت: نکبت، بیعاره.
خانوم برای ناهار گوشت آب بریز درست کرده بود و برای توی راه مش قلی، یوسف و قباد هم کتلت آماده کرده بود. بعد از ناهار جهانگیر و رسول، یوسف و قباد را آماده رفتن کردند و لباس تمیز تنشان کردند. مش قلی دوتا والیوم پنج با یک لیوان آب به یوسف داد و دوتا هم به قباد. بعد هم سوار تاکسی سبزرنگ جهانگیر شدند که بروند ترمینال نمره یک و از آنجا سوار اتوبوس تهران شوند.
همین که داشتند می رفتند مش سوویل گفت: مش قلی حواست باشه شب توی خرم آباد موقع شام گمشون نکنی.
مش قلی گفت: نه خیالت جمع.
ماه میزر فقط آرام اشک می ریخت و چیزی نمی گفت. قباد حالا دیگر شلوارش کمر بند داشت و نمی توانست به راحتی دستش را توی خشتکش فرو کند و در عوض پ په می کرد. یوسف هم چراغی توی جیبش بود و خوشحال می خندید.
ژانویه دو هزار و پنج – سیدنی
پانویس ها:
لیوه - در زبان بختیاری به معنای دیوانه.
بی بیان - نام محله ای در مسجدسلیمان.
خواجه آباد، سور و چمفراخ – نام مناطقی کوهستانی در اطراف بی بیان.
گوگریو (گاگریوه) – سرودهایی موزون که زنان بختیاری به هنگام عزاداری و مویه کردن می خوانند.
مزرتی – جن زدگی.
_______________________________________
Friday, January 28, 2005
کودکان جنگ (آوارگان همه فصل ها)
پاییز اینجاست
اما
درختی نیست
تا برگ هایش به خاک افتد
باد می آید
موج می آید
و صدا
تاریک است اینجا
و ما
- آوارگان همه فصل ها -
در کوران موشک و خروش خوشه های بمب
به خاک می افتیم
سرد است اینجا.
سیدنی - نوامبر دو هزار و یک
این شعر در آنزمان برای کودکان افغان نوشته و چاپ شده بود با عنوان "آوارگان همه فصل ها".
_______________________________________
Monday, January 24, 2005
تنهایی
پشت به آینه که می نشینی
رویت به پنجره باشد
با نگاهی
که می لولد روی خیابان
رهگذری اگر گذشت
دستانت را چتری کن
به نشانه لبخند.
_______________________________________
Monday, January 17, 2005
"به یاد سیزده کودک که در آن صبح سرد در مدرسه ای در روستای سفیلان چهارمحال بختیاری سوختند"
مشق
کودک آب ندارد
کودک نان ندارد
کودک امید دارد
کودک با امید به مدرسه می رود
کودک در مدرسه سردش است
کودک در مدرسه آتش می گیرد
کودک در مدرسه می میرد
کودک بزرگ نمی شود
کودک خاکستر می شود
زندگی کوچک – مرگ بزرگ
لعنت
سرخط.
سیدنی – ژانویه دوهزار و پنج
_______________________________________
Wednesday, January 05, 2005
سؤال
. طرف ما
همیشه هوا بوی آژیر قرمز می دهد
زمین دم به دم آبستن می شود
شکاف
مثل قارچ سمی می روید
رودخانه روی خانه می آید
دریا روی رودخانه
کارتن خانه می شود
کارتن خواب صاحب خانه
صاحبخانه
کنار خیابانی با خط های قرمز می میرد
تیر هی با جمجمه همخوابه می شود
گردن با طناب
تن با سنگ
چرا طرف ما هیچوقت صبح نیست
روشنی نیست
آزادی نیست؟!
سیدنی – ژانویه دوهزار و پنج
_______________________________________
Tuesday, December 28, 2004
ستاره (داستان کوتاه)
باد پاییز به آرامی می وزید و بوی سبزه و درختان تازه خیس شده را از توی باغ با خود جابجا می کرد. صدای برگهای بید با همه تلاش شان در صدای ما و صدای رادیو وصدای تلویزیون گم می شد. دوتا مهتابی توی حیاط، چراغ بالای آینه و چراغ روی پله ها روشن بود. حیاط بزرگ سراسر روشن بود و چمن خیس برق می زد.
چمن تازه آب خورده بود و حیاط هم دم غروبی شسته شده بود. سیمان کف حیاط بوی نم می داد و آب میان درز و ترکهای سیمان هنوز خشک نشده بود. عصرها نوبت آب بود و یکروز در میان به محله ما آب می دادند، به مدت دو تا سه ساعت. مادر هم حیاط را می شست و وقتی که شست و شوهایش تمام می شد و تانکی ها را هم پر می کرد، آنوقت اگر آب هنوز قطع نشده بود به باغچه آب می داد و در آخر هم چمن را آب پاشی می کرد.
قالی کوچک قدیمی و گلیم کنار هم توی ایوان پهن بودند. پدرم توی حیاط نشسته بود وبه دوتا بالشت بزرگ استوانه ای تکیه داده بود. پاهایش را کشیده بود و درحالیکه زیر سیگاری آهنی اش را روی یکی از رانهایش گذاشته بود و آنرا می چرخاند به بخش شامگاهی رادیو بی بی سی گوش می داد. مادرم هم روبرویش همانطور که با تسبیح قهوای رنگ پدر بازی می کرد با دست دیگرش استکان کمرباریک چای را دوباره توی قوری استیل بر می گرداند. هر وقت که می خواست چایی زودتر دم بکشد همین کار را می کرد. ما بچه ها هم رفتیم توی اتاق تلویزیونی که تلویزیون نگاه کنیم.
با اینکه تلویزیون شاوب لورنس صفحه بزرگ و صدای خوبی هم داشت ولی ما کوچکترها عادت کرده بودیم که بالشت هایمان را بگذاریم درست روبروی تلویزیون و زیر تلویزیون دراز بکشیم بطوریکه پاها و کمرمان برود تا زیر تلویزیون.
صدای رادیو که توی حیاط بود تا توی اتاق هم می آمد ولی هیچیک از ما جرات نداشت که بگوید رادیو را کم کنید. تازه اگر هم می گفتیم، پدرم می گفت خوب درب را ببندید. چون هوا خوب بود درب اتاق را باز گذاشته بودیم و سنگ گرد درشت پای درب را گذاشته بودیم.
مادرم آمد توی اتاق و خمیازه کشان درحالیکه با پشت دست راست کمرش را می مالید گفت: من کمرم درد می کند و آنقدر خسته ام که انگار که از سر یک کوه بلند افتاده ام پایین، امشب نوبت هر کسی که هست بلند شود و رختخواب ها را پهن کند.
گاها رختخواب ها را نوبتی پهن می کردیم؛ نمی دانم نوبت ما بود یا نه ولی در پایان خواهرها و مادرم به من و برادرم گقتند که رختخواب ها را شما پهن کنید. بعد هم یکی از خواهرهایم رو کرد به من و برادرم و با خنده گفت: کوچیر کار، کوچیر بار، کوچیر سرس تل دیفار!
مادرم تاکید کرد که حتما اول پلاستیک و پتو کهنه را روی تخت ها پهن کنید تا یکوقت رختخواب ها پاره نشوند.
تخت های توی حیاط ما سیمی بودند، پدرم چهارچوبشان را خودش درست می کرد و کار جوشکاریشان را انجام می داد و جعفر هم که از بستگان پدرم بود می آمد و سیم کشی شان می کرد. مادرم همیشه سفارشش به جعفر این بود که: جعفر بخت پدرت سیم ها را خوب بکش و تا می توانی سفتشان کن چون این بچه های درد گرفته کارشان فقط پریدن روی تخت هاست.
من و برادرم بلند شدیم و رفتیم به اتاق آخری، اتاق رختخوابی و شروع کردیم به انداختن رختخواب ها. تشک های ابری را دوتا دوتا روی سرمان می گذاشتیم و با شوخی و مسخره می آوردیم و روی تخت های سیمی پهن می کردیم. بعد هم نوبت پتوها بود و بالشت ها. دست آخر هم می پریدیم روی تخت ها و یکی یکی تخت ها را مرتب می کردیم. حالا چون هوا کمی سرد شده بود قانون بود که هر کسی که رختخواب ها را پهن می کند باید لحاف ها و پتوها را هم روی تشک ها بکشد که تشک ها تا وقت خوابیدن گرم شوند.
توی حیاط خوابیدن همیشه کیف داشت، یک لذت دلپذیر. هوای شب های پاییزی جزء بهترین شب های خوزستان وشهرما بود. رو به آسمان دراز کشیدن در حالیکه بوی چمن تازه آب خورده رختخوابت را پر کرده، صدای شب پره ها و جیرجیرک ها و آسمانی سرشاز از ستاره. شب ها قبل از اینکه بخوابم اول می رفتم و کنار یکی از برادرها و یا معمولا خواهرها دراز می کشیدم و وقتی خوابم می گرفت آنوقت می رفتم روی تخت خودم می خوابیدم. هنوزنمی دانم رفتنم پیش آنها بدلیل ترس بود یا بخاطر سوال کردن ولی بیشترین سوال هایم را در آن شب های پر ستاره می پرسیدم.
موقع خواب که شد رفتم کنار خواهرم و روی تخت کنار او دراز کشیدم. آسمان از ستاره سنگین شده بود و هر شکلی را که می خواستی می شد با ستاره ها درست کرد و تجسم کرد.
به خواهرم گفتم این نورهایی که یکدفعه از آسمان به زمین پرت می شود چیست؟
خواهرم نگاهی به آسمان کرد و رو به من گفت: هر یک از ما توی آسمان یک ستاره داریم و وقتی که آن فرد بمیرد ستاره اش هم خاموش می شود و به زمین می افتد.
گفتم ستاره من کدامیک است، می توانی پیدایش کنی و نشانم بدهی؟
گفت: نه، هیچکس نمی تواند از این پایین و بین اینهمه ستاره، ستاره خودش را پیدا کند.
ستاره ای از آسمان افتاد و نور روشنی از آسمان مثل یک تیر به سوی زمین خاموش شد. گفتم یعنی همین الان یک نفر مرد؟!
گفت: آره، وقتی ستاره ای به زمین می افتد و خاموش می شود یعنی که یکی در یک جای دنیا می میرد.
شب ها دیگر هی به آسمان نگاه می کردم ولی هیچوقت نتوانستم ستاره ام را پیدا کنم و هنوزهم دنبالش می گردم. اما خیلی شب ها دیدم و هرشب می بینم که ستاره ها یکی یکی پایین می افتند و آدم ها یکی یکی می میرند.
دسامبر دوهزار و چهار – سیدنی
پانویس ها:
تانکی – منبع بزرگ آب
بالشت – متکا
کوچیر کار، کوچیر بار، کوچیر سرس تل دیفار – کار برای کوچکتر، بار برای کوچکتر، کوچکتر سرش بخوره به دیوار(ضرب المثل).
...
_______________________________________
Sunday, December 19, 2004
اعتصاب غذای یک سناتور استرالیایی در حمایت از پناهجویان
اشاره – اندرو بارتلت، رهبر پیشین حزب دمکرات استرالیا و سناتور ایالت کوئینزلند که از جمعه شب (17 دسامبر) در حمایت از پناهجویان اردوگاه پناهندگی بکستر در شمال استرالیا دست به اعتصاب غذا زده است در بیانیه ای* که اخیرا منتشر کرده است می نویسد: من همچنان به اعتصاب غذای خود در حمایت از ایرانیان حبس شده در اردوگاه بکستر ادامه خواهم داد. ضمن اینکه در ابتدا تصمیم داشتم فقط برای چند روز اعتصاب غذا کنم ولی در عین حال اعتقاد دارم که بیان شرایط حساس فعلی و وضعیت پناهجویان در اردوگاه نیز ضروری است.
نگفته بودم تا زمانیکه پناهندگان در اعتصاب غذا هستند من هم نیز اعتصاب غذا خواهم کرد. من اعتصاب غذایم را بر مبنای تصمیم روزانه و اینکه چه تصمیمی بهتر است ادامه می دهم ولی در عین حال گفته بودم که همچنان همانند هزاران نفر در جامعه استرالیا به حمایت از آنها ادامه خواهم داد.
من پناهجویان را به اعتصاب غذا تشویق نمی کنم چرا که این موضوع سلامتی آنها را به خطر می اندازد و همواره از آنها می خواهم که به اعتصاب غذای خود پایان دهند. آنها (پناهجویان) از خود به اندازه کافی مقاومت و اراده نشان داده اند و استرالیاییها نیز بیش از پیش از هر طریقی به آنها کمک خواهند کرد.
درحالیکه خودآزاری را توصیه نمی کنم اما در عین حال بسیار مهم است که حمایت خود را از آنان نشان دهیم و وضعیت آنها را برای مردم بیان کنیم که در چه شرایط دشوار و حساسی بسر می برند.
پناهندگان ظاهرا با یک انتخاب روبرو هستند، انتخاب میان یک حبس طولانی و یا تعقیب، بازجویی و آزار جدی. بعضی از آنهابدون اینکه جرمی را حتی مرتکب شده باشند تا کنون پنج سال را در اردوگاه گذرانده اند. پس در چنین شرایطی جای تعجب نیست که پناهندگان به چنین روشهایی متوصل شوند.
همبستگی و همدردی نشان دادن با پناهجویان می تواند آنان را مقاوم کرده و به آنها امیدواری دهد. آنچه پناهجویان انجام می دهند بطور کامل تصمیم خود آنهاست، و به همین دلیل من نیز نمی خواهم که تصمیم اعتصاب غذایم را بر مبنای تصمیم آنها قرار دهم.دولت استرالیا می بایستی یک قدم کوتاه و ساده را بردارد و اعتراف کند که قوانین ما باعث این شرایط غیر عادلانه شده است. گزارش اخیر ادموند رایس سنتر نشان می دهد که بیشتر پناهندگانی که دیپورت شده ا ند به هنگام بازگشت مورد بازجویی و اذیت و آزار قرار گرفته اند. ایران یکی از بدترین کشورهای ناقض حقوق بشر است و ما نباید پناهجویان را به آنجا برگردانیم.
_______________________________________
Tuesday, October 26, 2004
تکرار
همه امروز را
کنار پنجره خمیازه کشیده ام
پارکینگ تنها
شیشه های خیس
و درختانی که می لرزند
ساعت دیواری خوابیده است
خسته از تکرار ممتد
و شمردن ثانیه های یکسان
و اعلام ساعت های یکسان
در روزهای یکسان
ساعت دیواری خوابیده است
خسته از نگاه های تکراری
و سوال های تکراری
کسی انگار در سرم هاون می کوبد
یا شاید زن همسایه
که یک آواز تکراری را
در آشپزخانه دوباره می خواند
ساعت دیواری ساعت هاست
که خوابیده است
و من
ساعت هاست که می بایست می خوابیدم
می خوابم
و دوباره
خواب های تکراری.
_______________________________________
Saturday, October 02, 2004
آرامش
پستان هایت
یا که ران های گرم و پر خون
الکل و کرم تلخ ته شیشه
زیر این هجوم ویرانی
تنها
پاسخی است کوتاه
به سوالی
به بلندای یک شب بی صبح.
آرامشی نیست
کنار این آب آبی سنگین
با موجی که می آید
از دوگانگی تا دوبارگی.
_______________________________________
Monday, April 19, 2004
داستان کوتاه
قند یل
سرما خورده ام و سرم سنگین شده است. انگار دوباره هاون زنی شروع شده و یکی هی دارد توی سرم هاون می کوبد. نه برفی آمده و نه برگ درختان ریخته است ولی من سردم است و همه آدم های اطرافم را مثل آدم برفی می بینم. دماغم سرخ شده اما خشکه خشک. چشمهایم عین همان گوجه های تلنیده و آبکی شده است که بقال محله مان به جای گوجه درجه یک می فروخت و می گفت تازه از چم آسیو آمده و سر گل باغه.
روی تخت دراز کشیده ام و با حرکت چشمانم روی سقف اتاق نقاشی می کنم. از سقف اتاق خسته شده ام و بدم می آید, از بس وقت خواب و سر صبح به آن نگاه کرده ام حس می کنم چشمانم چپکی شده اند و ابروهایم پایین تر آمده اند.
بار اولم نیست که سرما می خورم, انگار معتاد شده ام و هرازگاهی هی باید دچار این مریضی بشوم. فقط به این خاطر می روم دکتر که برای محل کارم گواهی پزشک بگیرم وگرنه دکتر رفتن اصلا فایده ای ندارد و وقت تلف کردن است.
دکترم نمی فهمد, مشکل دارد و فکر می کنم دکترم هم یکی از همان آدم برفی هاست. قاطی کرده و احساس می کنم که میزان نیست و از بیست و چهار ساعت یکی دو ساعت کم دارد. دکترم فقط کارش این است که گذشته آدم را خاکبرداری کند و همه چیز را به دیروز نسبت می دهد. باید می رفت و معدنچی می شد یا باستان شناس. قیافه اش هم شکل فسیل شده است.
با اینهمه به دفترش تلفن می زنم و برای ساعت 12 ظهر وقت می گیرم. نیم ساعت زودتر راه می افتم تا هم پیاده بروم و هم بموقع برسم و مجبور نباشم تا اخم منشی را تحمل کنم و بگوید باز هم سر وقت نیامدی.
سر وقت می رسم و روبروی منشی روی صندلی می نشینم. بعد از چند دقیقه دکتر از اطاقش خارج می شود, پرونده ام را از روی میز بر می دارد و با حرکت سر و دست می گوید که وارد اتاق شوم.
همین که وارد اتاقش می شوم می گوید: باز هم سرما خوردگی, نه؟ آخرش سینه پهلو می کنی.
با حرف های دکتر دوباره یاد همان دیوانه معروف شهرمان میافتم که به هرکسی می رسید درجا می گفت: خلاصی, کارت تمومه, خلاصی, روینات سیلا وابیدنه (روده هایت سوراخ شده اند).
می گویم: دکتر تقصیر من که نیست. میدانی که دست خودم نیست.
با ترحم می گوید: می دانم از قندیل هاست. چند بار بگویم که نباید بگداری قندیل هایت آب شوند. باید برای همیشه بگداریشان توی فریزر!
می گویم: یعنی به همین سادگی قندیل ها را فراموش کنم, قندیل های سرد یخی. یعنی گذشته و پشت سر همه اش پشم؟
انگار که از پشم گفتن من خوشش آمده و دلش قیلی ویلی می رود و همان حرفی بود که او می خواست بگوید, آنوقت به صندلی اش تکیه می دهد و یک پایش را روی پای دیگر می اندازد و در حالیکه چاک دامنش بیشتر باز شده با عشوه تکرار می کند و می گوید: پشم.
شروع به معاینه کردن می کند اما معاینه که نیست فقط وراندازم می کند! نه از دستگاه فشارخون خبری هست, نه از نبض گرفتن و نه آن تب گیر شیشه ای که توی دهان یا توی کون می گذارند و تب آدم را می گیرند. البته اوایل خبری بود ولی الان دیگه نه.
نه اینکه آن اوایل تب گیر شیشه ای را می گذاشت توی کونم, عمرا" نگذارم همچین توهینی به من بکند. ولی چندبار که گذاشتش توی دهانم که ببیند تب دارم یا نه یهو استفراغ می کردم چون همین که یادم می آمد این از همانهایی است که می گذارند توی کون آدم ها دیگر نمی توانستم تحمل کنم و بالا می آوردم. همه اش این برایم تداعی می شد که قبلا توی کون یک مریض دیگر گذاشته شده و الان هلش داده توی دهان من.
علتش را هم که برای دکتر توضیح می دادم, می خندید و می گفت: اشتباه می کنی و با هم فرق دارند, اینها استریل شده اند. مگر چنین چیزی ممکن است؟!
اما من باورم نمی شد. به محض اینکه تب گیر را توی دهانم می گذاشت یاد این مساله می افتادم و ناخودآگاه بوی گه به مشامم می خورد و حالم بهم می خورد. خلاصه دیگر از خیرش گذشته وتبم را نمی گیرد, ولی تنها دلیل معاینه نکردنش اینها نیست, اصلا معتقد است که من هیچ بیماری جسمی ندارم. فقط خاکبرداری می کند و دنبال فسیل می گردد.
طبق معمول هنگام نسخه نویسی عینکش را می زند, به کامپیوتر نگاه می کند و چندتا کلیک و زرت نسخه آماده از کون پرینتر خارج می شود. طبق معمول هم از آنتی بیوتیک و مسکن خبری نیست فقط قرص های آرام بخش و چند تا قرص ضد افسردگی که وقتی می خورم انگار بز نر شده ام!
من اسمشان را گذاشته ام قرص های بزی و وقتی می خورمشان درست مثل بز نر می شوم و مجبورم که خودم را توی خانه حبس کنم چون دوست ندارم که هی به سینه ها وباسن دخترها و زنها نگاه کنم. وقتی می خورمشان بی غیرت می شوم, برای همین فقط روزهای آخر هفته از قرص های بزی مصرف می کنم. یکبار هم نزدیک بود کار دستم بدهند و ناخودآگاه آنقدر به سینه های یک دختر زل زده بودم که برگشته بود و با پرخاش گفته بود: چیه, می خوای؟
من هم وقتی به خودم آمدم هیچی نگفتم, فقط سرم را انداختم پایین و عذرخواهی کردم. از عصبانیت دلم می خواست صدای بز در بیاورم. بعد از آن بود که تصمیم گرفتم قرص های بزی را فقط در روزهای تعطیل آخر هفته بخورم.
نسخه را از دستش می گیرم و نا امیدانه می گویم: دکتر این که همان آیه همیشگی است؟
می گوید: بهترین دارو این هست که قندیل هایت را آب نکنی و آنها را برای همیشه فریز کنی. ضمنا ورزش یادت نره و هر وقت راضی شدی حاضرم که ترا به یک مشاور روانپزشک معرفی کنم. بای.
بلند می شوم, از بالای عینک نگاهش می کنم و در ذهنم چندتا فحش آبدار نثارش می کنم و توی دلم می گویم درد حسن آقا بخوره پیش و پشت سرت.
می گویم: درباره اش فکر می کنم و از اطاق خارج می شوم.
از مطب تا خانه را دوباره قدم می زنم و بی خیال آیه دکتر می شوم. نسخه را پاره می کنم و دور می ریزم و نامه دیگر را که برای محل کار و کلاس داده را توی جیبم می گذارم. نه تنها به حرف های دکتر و رفتن به روانپزشک فکر نمی کنم بلکه به این فکر می کنم که اگر مادرم بفهمد می گوید پسرم معذرتی شده و لیوه وابیده (دیوانه شده).
قبلا هم که ایران بودم گاهی وقت ها فکر می کرد که دیوانه شده ام, حتی یکبار هم می خواست برای مداوا من را ببرد پیش حسن آقا.
حسن آقا آچار فرانسه شهر بود, آچار فرانسه که چه عرض کنم از نظر مادرم از جراح های لیزری امروزی هم وارد تر بود. مادرم می گفت شکست و بستش که حرف ندارد و هر نوع بیماری دیگر را هم درمان می کند. مثلا جن می گیرد, دعا می کند, چله بری می کند, سر کتاب بر می دارد و خلاصه هر کاری که دکترهای امروزی می کنند.
البته فقط حسن آقا نبود که از این قدرتها داشت بلکه حسن آقا از همه معروف تر بود. حتی از شیخ و سیدهای سلطان ابراهیم (سلطون بریم) که معتقد بودند از نسل سلطان ابراهیم هستند و سالی یکبار هم باید به مریدهایشان (یعنی ما) سربزنند و نذر سالانه بگیرند تا هم خدا از ما راضی باشد و هم سلطون بریم ما را در پناه خودش حفظ کند!
سیدهای سلطان ابراهیم اما مثل حسن آقا با کلاس که نبودند و علاوه بر دعا و سر کتاب برداشتن فقط یکی از هنرهایشان این بود که توی هر خانه ای که می رفتند بعد ازیک شکم سیر خوردن و لفنیدن, چندتا آروغ با بوی پیازمی زدند, پول نذری را می گرفتند و بعد هم به صاحب خانه می گفتند که برای حسن ختام و تبرک یک پارچ آب برایشان بیاورد. بعد یک تف بزرگ می انداختند توی پارچ آب و منتظر می شدند تا همه برای تبرک آقا سلطان ابراهیم یک لیوان از آن آب متبرک و پرپین شده بنوشند تا از همه بلایا مصون بمانند.
آخرین وظیفه شان هم این بود که کیسه ای را که به کمرشان بسته شده بود و تا تخم هایشان آویزان بود را از کمر باز می کردند و می گفتند که در آن کیسه مار دارند. آنوقت آن کیسه را دور سر همه تاب می دادند و می گفتند که برای پرپین و تبرک است و وردی می خواندند که:
بستم دم هفت مار گژدین و عقرب را, یا سلطون ابراهیم. الهم صل اله محمد و ال محمد.
بعد هم زرتی کیسه ماری را بی هیچ ترسی دوباره کنار تخم هایشان آویزان می کردند و تمام.
هیچوقت هم نشنیدم که تخم سیدی را مار گزیده باشد. آخر چطور ممکن است در تمام مدت که مار کنار تخم هایشان آویزان است با آنها کاری نداشته باشد, حتی اگر مار سمی هم نباشد ولی گاز که می تواند بگیرد. همیشه فکر می کنم یا تخم هایشان ماری بوده و یا اینکه مارشان تخمی.
یادم هست که وقتی بچه بودم چند بار کیسه ماری دور سرم پیچیده و برایم تاب داده اند ولی خوشبختانه یا بدبختانه هیچوقت از آب متبرک شده تفی, نخوردم. یعنی خانه ما می آمدند ولی از آب خبری نبود چون می دانستند که مادرم همه چیزشان را قبول دارد بجز تف شان را.
البته کسی چه می داند شاید همه بدبختیهایی که دارم از نخوردن همان آب تفی متبرک پرپین شده باشد. شاید آن آب از همه واکسیناسیون های امروزی هم قوی تر بود. آخه آب آقا بود و آقا هم که اولاد پیغمبر محسوب می شد.
تازه اینها فقط تخم و تره و اولادش بودند که اینکارها را می کردند ومی گفتند خود سلطان ابراهیم کارش خیلی درسته و معجزه های آنچنانی دارد و حتی چندین زن که بچه دار نمی شده اند را آبستن کرده است!
از این قرار که قبر سلطان ابراهیم یک زیارتگاه بود و اولادش یا همان سیدهایی که فصلی به خانه ها سر می زدند, همگی چادر و خانه هایشان را در فاصله چند قدمی زیارتگاه آقا ساخته بودند و در کنار آن زندگی می کردند. شنیده بودم که آن زنها وقتی رفته بودند زیارت, شب را به قصد دعا و نذر تنهایی توی زیارتگاه سلطان ابراهیم خوابیده اند و بعد از چند ماه هم شکمشان بالا آمده بود و می گفتند که آقا نذرشان را داده و آبستن شده اند.
حسن آقا اما اصلا مثل سیدهای سلطون بریم جل و اهل نذری و غذای مفتی هم نبود. مار تخمی یا تخم ماری هم نداشت, یعنی هیچوقت ندیدم و تازه نه سید بود و نه ادعا داشت که اولاد پیغمبره. اگر جایی می رفت فقط بخاطر مداوای بیمار می رفت و حتی بیشتر مواقع مریض ها بودند که به خانه او می رفتند. شنیده بودم که قیمتش هم گران نبود و تازه اهل چک و چانه هم بود و اگر بیماری پولی نداشت که به او بدهد در عوض مرغ و خروس هم قبول می کرد.
خودم قنبرعلی را دیده بودم که وقتی کمرش رگ به رگ و کونش کج شده بود شده بود چطور با پول اندکی و بدون رادیولوژی و فیزیوتراپی و فقط توسط حسن آقا خوب شده بود.
قنبرعلی می گفت که حسن آقا بسته بودش به یک پله چوبی بلند و بعد از پشت دستها را گذاشته بود بالای کونش و یکدفعه به سمت بیرون شکمش و روبرو فشار داده بود و درجا کمرش یک صدا داده بود و تیک, جا افتاده بود. البته می گفت که خیلی دردش آمده و زرتش قمصور شده بود ولی به عذابش می ارزید. بعد از آن هم قنبرعلی دیگر مشتری دایمی حسن آقا شده بود و همه جا داستانش را تعریف می کرد و برای حسن آقا هی تبلیغ می کرد.
قنبرعلی می گفت: به بخت پدرم حسن آقا کارش یکه و اگر او نبود حالا می بایستی آواره و سرگردان از این دکتر به آن بیمارستان بروم و هی مثل علف خرس پول خرج کنم.
مادرم همیشه وقتی می خواست از قدرت درمانی حسن آقا تعریف کند قنبرعلی را مثال می زد. قنبرعلی چندبار داستانش را خانه ما هم تعریف کرده بود و مادرم هم به من نگاهی می کرد و سرش را به نشانه تایید تکان می داد و می گفت که: حسن آقا کارش حرف نداره, جان به قالب قنبرعلی بر گردانده است.
یکبار که نوارشعری گذاشته بودم و هی از بالا تا پایین حیاط بزرگ خانه مان را قدم می زدم و همراه نوار, شعرها را زمزمه می کردم مادرم با دیدن رفتار من به این نتیجه رسید که دیوانه شده ام و جن دارم و همانوقت بود که می گفت باید ببرمت پیش حسن آقا.
مادرم ازهمه چیز سر در می آورد بجز شعر و ادبیات و می گفت: ننه همین پیرمرد خرخرو چیه که گذاشتی, اینها چیه که گوش میدی و نکنه دوباره جن ها گرفتنت و دیوانه شده ای.
شعرها را که تکرار می کردم می گفت: لیوه نوابوی (دیوانه نشی), این نوار را عوض کن و یه نوار شاد بگذار. آخرش جات تو تیمارستانه و باید ببرمت پیش حسن آقا.
البته من هیچوقت زیر بار حرف مادرم نرفتم و توسط حسن آقا معالجه نشدم اما مطمعن هستم که حسن آقا هیچوقت مرا به پله نمی بست و فقط برایم سرکتاب بر می داشت و بقول مادرم جن هایم را می گرفت یا اینکه در نهایت دعایی می نوشت و به گرنم می انداخت.
حالا دکترم هم همان حرفهای مادرم را می زند اما به شکلی دیگر و می گوید که باید به یک روانپزشک معرفی ات کنم و روان درمانی بشوی!
یعنی دکترهای اینجا خیلی بیشتر از حسن آقا سرشان می شود, زرشک.
روان من که خیلی هم روان است و سالم و در نهایت اگر دوباره قندیل ها رهایم نکردند و آب شدند و مرا تا مرز خفگی بردند و دوباره سرما خوردم آنوقت یک فکری می کنم. حالا شاید هم به مادرم تلفن زدم تا یک دعا بگیرد و برایم بفرستد و دعا را می بندم به قندیل ها و قندیل ها را هم برای همیشه می گذارم توی فریزر تا فریز شوند.
آپریل دوهزار و چهار – سیدنی
پانویس ها:
چم آسیاب, نام منطقه ای در نزدیکی مسجدسلیمان که در آنزمان تره بارش معروف بود.
سلطان ابراهیم, نام امامزاده ای در خوزستان.
چاپ شده در سايت های اخبارروز و عصرنو
_______________________________________
Saturday, April 10, 2004
برای فرشید بهادری و لبخندش که در بهار درو شد
"تیگ نوشت"
هی باد
هی سنگ
هی لعنت!
باد و سنگ حیله کردند
و نطفه مرگ
نشست به پیشانی سپیدت
در سکوت بی بیان
توشمال چپی است که می نالد
و گوگریوی که می گوید:
مرده شور
یواش بشور
تیگ گوووم.
هی پَل بریده
هی چادر بسته
هی هی هی.
چاپ شده در سایت عصرنو
_______________________________________
Sunday, March 28, 2004
نقطه پایانی
پر رنگ نهاده ام نقطه پایانی را
در انتهای این کلنجار دیرینه
یاد مانده از قبیله ام
نه فاتح شدم
نه مغلوب
که دیواری بود در انتظار ویرانی
درک دردناکی است
شب های مهتابی
روزهای خاکستری را
به پیشواز نخواهند رفت
چتر و سایه توهمی بیش نیست
و تصاحب
چه قلب باشد
و چه تو
حس کثیفی است
که از مرداب می آید
چاپ شده در سایت اخبار روز و عصر نو
_______________________________________
Monday, December 29, 2003
همه جا حرف مرگ است و زلزله.
حرف خانه های بی سقف و دیوار, حوض های بی کف, حرف جاده های سرد و بی عابر, انسانهای گم شده در زیر خاک و حرف جسد های بی خواب!
امواج مرگ است و فرکانس زلزله که از فراز بم پخش می گردد و به دنیا مخابره می شود.
انگار تمام خانه بوی خاک و خرابی می دهد, بوی زلزله. بوی گرد خشت های کهنه آمیخته با بوی مرگ فضا را پر کرده است.
بوی خاک و گرد هوا که می نشیند هی خرابه ها و زمین های شخم زده عریان تر می شود و هی باز "فاجعه" پر رنگ تر می شود. بوی مرگ اما انگار سر سازگاری ندارد و هی بیشتر و بلندتر می شود:
دو هزار نفر, پنج هزار نفر, پانزده هزار نفر, بیست هزار نفر, سی هزار نفر ...
"کوچه ها باریک ان دکونا بسته س
خونه ها تاریک ان تا قا شیکسته س
از صدا افتاده تار و کمونچه
مرده می برن کوچه به کوچه ... "
_______________________________________
Monday, December 22, 2003
شب یلدا
" زمان گذشت/ زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت/ امروز روز اول دیماه است/ من راز فصل ها را می دانم/ و حرف لحظه ها را می فهمم/ نجات دهنده در گور خفته است/ و خاک, خاک پذیرنده/ اشارتیست به آرامش/ زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت." فروغ فرخزاد
اما من انگار گم شده ام میان این فصل ها. میان دوگانگی دیروز با امروز با این یادها و یادمان ها. برای من چه فرق می کند که شب یلدا باشد یا کریسمس یا عید نوروز.
شب یلدا در اینجا چقدر کوتاه است و گرم و من چگونه می توانم تا صبح در این شب معمولی پلک بزنم.
عیدنوروز هم یک روز کشدار و خاکستری است با هیچ احساسی چرا که در اینجا یک روز عادی است و جشن گرفتن در یک روز عادی چقدر مسخره است و فردایش هم از تعطیلی خبری نیست و باید بروی سر کلاس و یا اگر کلاس هم نداشته باشی, سر کار.
درخت کریسمس به نظرم بته خارشتری می آید که جمع می کردیم برای شب چهارشنبه سوری برای سوزاندن با این تفاوت که فقط سبز است و به جای سوزاندن باید چاغ های رنگی را به آن آویزان کرد!
_______________________________________
Sunday, December 14, 2003
Give One Minute of Your Life to AIDS
بیشترین قربانیان ایدز را افریقایی ها تشکیل می دهند و ایدز در هیچ کجای دنیا به اندازه افریقا قربانی نگرفته است. 30 میلیون افریقایی به بیماری ایدز مبتلا هستند و تا کنون 17 میلیون نفر در این منطقه جان خود را بر اثر این بیماری از دست داده اند.
بنا بر آمار Data Org هر روز در افریقا:
- 6500 نفر بر اثر ابتلا به بیماری ایدز جان می سپارند
- 9500 نفر به ویروس اچ آی وی مبتلا می شوند
- 1400 نوزاد مبتلا به ایدز بدنیا می آیند
کنسرت 46664 به همین منظور و به فراخوان نلسون ماندلا و با اجرای هنرمندانی همچون Abdel Wright, Beyonce, Bono, Anastacia و ... در روز شنبه 29 نوامبر 2003 میلادی و در استادیوم Green Point در شهر کاپ افریقای جنوبی برگزار شد.
نلسون ماندلا می گوید که عدد 46664 شماره زندانی او در زندان بوده است و به مدت 18 سال این شماره جای او را گرفته بود و عدد جانشین یک انسان شده بود.
ماندلا می گوید که اکنون او این شماره را انتخاب کرده است تا در جهان به کارزاری علیه بیماری ایدز تبدیل شود. وی تاکید می کند که ایدز دیگر یک بیماری نیست بلکه یک معضل جهانی و حقوق بشری است.
برای اطلاعات بیشتر درباره کنسرت 46664 و کمک کردن به کارزار جهانی علیه ایدز می توانید به وب سایت www.46664.com مراجعه کنید.
_______________________________________
Saturday, December 13, 2003
Forbidden Love
دالیا دوست نزدیک نورما است که قربانی جنایت مقدس یا Honour Crime می شود. . پدر خشمگین دالیا پس از آنکه متوجه می شود دخترش عاشق یک افسر کاتولیک شده است, وی را با ضربات چاقو به قتل می رساند.
نورما که مدافع دالیا بوده پس از این واقعه و از ترس اینکه سرانجام به سرنوشت دوست خود دچار نشود ناچار به ترک وطن و خروج از اردن می شود.
در شهر آتن و در یک کافه اینترنتی است که نورما کتاب "Forbidden Love", سرنوشت تراژدی دوست خود را می نویسد. می نویسد تا خاطره دوستش را زنده نگه دارد, تا به جهان بگوید که در اردن زنان و دختران چگونه قربانی کشتارهای قبیله ای و قتل های ناموسی می شوند که نام مقدس به خود می گیرند.
در می 1994 کیفایا دختر 16 ساله دیگری توسط برادر 32 ساله خود به قتل می رسد. برادر, خواهر خود را به صندلی طناب پیج می کند و به او لیوانی آب می خوراند و از او می خواهد تا دعای پیش از مرگ را بخواند. سپس گلوی کیفایا را با کارد می برد و به خیابان می دود و فریادزنان در حالیکه چاقوی خونین را تکان می دهد می گوید: من خواهرم را کشتم تا شرف خود را پاک کنم!
لینا دختر بیست ساله اهل اردن پس از اینکه توسط همسایه خود مورد تجاوز قرار می گیرد آبستن می شود. هنگامیکه آبستنی او آشکار می شود خانواده اش تصمیم به قتل وی می گیرند. برادرش لینا را سوار ماشین کرده و به یک زمین فوتبال در همان نزدیکی می برد. ماشین را پارک می کند و لینا را نیز پیاده می کند. سپس چندین و چند بار با سنگ به سر خواهرش می کوبد و بعد با چاقو گلو و شکم او را پاره می کند و جنازه لینا را در همان جا جا می گذارد و می رود تا به این قتل اعتراف کند.
خانواده اش به پیشواز او می روند و به مانند قهرمان از او تجلیل می کنند. خانواده ضامن او می شوند و به نشانه احترام یک اسب سفید را می آورند تا وی را سوار بر اسب کرده و به خانه بازگردانند!
قاتل بعدا به سه ماه زندان محکوم شد ولی هرگز به زندان نرفت چرا که او بیش از سه ماه را منتظر مانده بود تا دادگاه تشکیل شود, گرچه در آن مدت انتظار حکم نیز با قید ضمانت آزاد بود.
در سپتامبر 1995 صبحیه هجده ساله با ازدواج با یکی از بستگان نزدیک خود مخالفت می کند و با جوان 21 ساله ای که دوستش دارد ازدواج می کند. دو هفته بعد از ازدواج زمانیکه شوهر صبحیه از خانه بیرون و به سر کار می رود, برادر15 ساله صبحیه به تحریک عموی خود به خانه آنها رفته و با پنج گلوله که به سر و سینه او شلیک می کند, صبحیه را به قتل می رساند. قاتل بلافاصله خود را معرفی کرده و اعتراف می کند که با اینکار شرف و آبروی خانواده خود را پاک کرده است!
در فوریه 2000 دختر نوجوانی که 14 سال دارد در خانه در حال تلفن صحبت کردن است که برادر 13 ساله اش به او حمله ور می شود و خواهر خود را با سیم تلفن خفه می کند. برادر 13 ساله به قتل خواهر خود اعتراف می کند و به پلیس می گوید که عمل وی یک قتل ناموسی و جنایتی مقدس بوده چرا که خواهرش تلفنی مشغول حرف زدن با یک مرد بوده است!
خبر مرگ دالیا هرگز در روزنامه ها چاپ نشد.
منبع:
نشریه ماهانه عفو بین الملل – استرالیا
* کتاب Forbidden Love اخیرا در استرالیا و توسط انتشارات Bantam Books به چاپ رسیده است.
چاپ شده در سایت عصرنو
_______________________________________
Wednesday, December 10, 2003
"احتمالا" در ادامه ى همين حذف هاست که
در کناره هاى بنفش به آرامى بگوييم
از اين قصه هاى کهنه پس کى در مى آييم
ومن که از پهلوى اين علف غمگين بر مى خيزم
اين قدر به روى من نياوريد
دست خودم نيست چيزى شبيه ولگردى هام
مثل شما که چون پنجره اى نيست
اين در را نيمه باز مى گذارى
درست است که گاه بر بالش هاى دخترانه سر بگذارم
اين اما مى تواند نگذارد به ياد بياورم وقتى را که
تو نيمه جان بودى اما به خاک دشمن نگاه نمى کردى
همه چيز يادم هست. "/ هرمز علیپور
_______________________________________
Saturday, December 06, 2003
بالاخره بعد از چندين هفته امتحانات پايان ترم تمام شد. به نظرم هيچ امتحاني سخت نبود و كاملا راضي هستم ولي مهم ترين موضوع زمان و وقت بود چرا كه اينجا آدم هميشه با كمبود وقت مواجه است، خصوصا در طول دو هفته اخير كه تقريبا هر روز يك امتحان داشتيم.
ديروز آخرين روز امتحانات بود و پايان خوبي بود. دوستم تماس گرفته بود و گفته بود كه روز جمعه قبل از رفتن به كلاس واسش كليد بگذارم كه بياد خونه.
غروب كه رسيدم خونه ديدم انگار واسم تولد گرفته و چون خودش هم دانشجو است خوب مي دانست كه آخرين روز امتحانات چه لذتي دارد. ميز را چيده بود و دو شمع كنده اي بنفش رنگ بزرگ را دو طرف ميز گذاشته بود و وسط ميز هم يك گل كاكتوس و يك بطر اسميرينوف ودكا چيده بود. خلاصه شب خوبي بود و بعد از چندين هفته حس كردم كه زمان ديگه مال خودم هست.
اين هم براي دوستان خوبي كه هميشه گله مي كنند كه چرا به ندرت از خودم مي نويسم.
راستي از همه شما خوبان كه به اينجا سر زديد و مي زنيد ممنون هستم و سعي مي كنم از اين به بعد بيشتر در اينجا بنويسم.
_______________________________________
Wednesday, November 19, 2003
حريم خصوصي
برخي افراد و دوستان هستند كه وقتي با ديگري از طريق ايميل در ارتباط هستند، گاها بدون اجازه دوستشان ايميل شخصي او را به هر كسيكه دلشان بخواهد مي دهند. همچنين ايميل را وارد گروه هاي اينترنتي مي كنند (مثل ياهو گروپ و يا گوگل نيوز گروپ) و از روي ناآگاهي براي فرد مقابل دردسر درست مي كنند، چرا كه از آن به بعد از طرف افراد ناشناس و همينطور از طرف آن گروه بطور مرتب براي آن فرد ايميل فرستاده مي شود.
جداي از اينكه مي شود ايميل آدرس گروه مذكور و يا آن افراد را بلاك كرد، اما اين دوستان متوجه نيستند كه اين مساله به نوعي تعرض به حريم خصوصي ديگران است كه بدون اجازه آنها ايميل شان را در هر گروهي وارد كرده و يا به هر كسي كه دوست داشتند بدهند!
_______________________________________
Friday, November 14, 2003
چند هفته اي هست كه بدليل شروع امتحانات پايان ترم وقت نكرده ام كه در اينجا چيزي بنويسم و يا حتي به مطلبي لينك بدهم. از همه دوستاني كه احيانا به اينجا سر زدند معذرت مي خواهم كه حرف جديدي نبود، نه اينكه حرفي نيست بلكه وقتي نيست و احتمالا تا چند هفته ديگر هم گرفتار امتحانات باشم.
اما به محض اينكه از شر اين ترم خلاص بشم دوباره مي نويسم. كاش توي اين مدت شما براي من بنويسيد و ايميل بزنيد!
_______________________________________
Saturday, October 25, 2003
خاتون
پيش از پاييز مي خواهمت
نه هنگامه ئ كوچ
كه در بودن دوستت دارم
و برايت خواهم گريست.
بايد دوباره ببينمت
خاتون
كاش دوباره زندگي كنم.
تا همين جايي
توشمال چپي را خبر كن
و چادرت را ببند
تا همه گوگريوه ها را
بخواني
در سوگ تنهايي ام.
- توشمال، نام نوعي ساز است كه بختياري ها هنگام شادماني و هم به وقت عزاداري (توشمال چپي) از آن استفاده مي كنند.
- چادر بستن، زنان بختياري اغلب هنگام عزاداري چادرهاي خود را به گونه اي خاص گره مي زنند و قسمت جلو آن را دور گردن مي اندازند.
چاپ شده در سايت اخبار روز و عصر نو
_______________________________________
Friday, October 17, 2003
تعطيلات ميان ترم ( داستان كوتاه)
بعد از يك روز باراني آفتاب واقعا دوست داشتني بود. رودخانه پاراماتا آرام بود و انگار آفتاب سطح آب را نوازش مي داد. حالا چمن ها سبز و شاداب تر شده و برق مي زدند.
از فروشگاه ايراني بر مي گشت و كمي كسل بود، خودش هم نمي دانست چرا. چند روزي بود كه صورتش را اصلاح نكرده بود و ته ريشش نمايان شده بود. تعطيلات بود و كار خاصي نداشت.
مردم بصورت پراكنده نشسته بودند روي صندلي ها، كنار پياده رو و يا روي چمن هاي كنار رودخانه. با ديدن اين منظره و گرمي ملايم آفتاب تصميم گرفت تا كمي در آنجا بنشيند.
روي ستون كنار پياده رو نشست و كيفش را كنار دستش گذاشت. در حاليكه با پاهايش بازي مي كرد و پاشنه كفش ها را به هم مي كوبيد اطرافش را ورانداز مي كرد. مردمي كه هر كدام به چيزي سرگرم بودند. ناهار خوردن، مطالعه، پيرمردي كه با سگش بازي مي كرد و كودكي كه سعي مي كرد تا به مادرش كمك كند و كالسكه خواهر يا برادرش را هل مي داد.
نگاهي به كيف كنار دستش و انداخت و روزنامه فارسي را از كيف بيرون آورد. شروع كرد به خواندن روزنامه. خبرها برايش چندان جذاب نبودند و تازگي نداشت چون تقريبا بيشتر آنها را قبلا در اينترنت خوانده بود. بيشتر دنبال مقاله و يك مطلب خواندني مي گشت تا خبر.
به وسط روزنامه رسيده بود كه متوجه شد كمي آنطرفتر دختري نشسته و انگار يا به روزنامه خيره شده يا به او. بدش نمي آمد كه دختر را ورانداز كند ولي ترجيح داد آرام و به مرور اينكار را انجام دهد تا عادي تر جلوه كند.
به ميانه روزنامه نگاهي انداخت، انگشت شستش را روي زبانش تر كرد و روزنامه را ورق زد. دوباره از كنار روزنامه نگاهي به دختر انداخته لبخندي زد و چشمانش را به ميانه روزنامه كشاند.
تركيب چهره و رنگ پوستش نشان مي داد كه نبايد استراليايي باشد و بيشتر به شرقي ها شبيه بود. موهايي قهوه اي و بلند كه از پشت بسته شده بودند. تاپ مشكي، شلوار جين با كفشهاي اسپرت آبي رنگ. دوست داشت بيشتر به سينه هاي برآمده دختر نگاه كند. به نظرش زيبا آمدند.
دختر متوجه نگاه هاي او شده بود و با لحني آرام گفت: ببخشيد مي تونم يكبرگ از روزنامه تان را بگيرم و نگاه كنم؟
پسر كه انگاراز شنيدن كلمه هاي فارسي كمي هول شده بود، گفت: سلام، خواهش مي كنم. ببخشيد نمي دونستم شما ايراني هستيد.
ميانشان لبخندي رد و بدل شد، دختر گفت: ولي من وقتي از اينجا گذشتم و روزنامه فارسي را ديدم متوجه شدم كه شما بايد ايراني باشيد.
هر دو ظاهرا از اين آشنايي خوشحال بودند و اينكه مي توانند با هم فارسي حرف بزنند. پسر برگ اول روزنامه را جدا كرد و گفت: من كوروش هستم.
- من هم ركسانا هستم، خوشوقتم. به ساك كنار كوروش نگاهي كرد و گفت: شما مثل اينكه اين نزديكي ها زندگي مي كنيد، نه؟
- خيلي نزديك كه نه ولي خوب دور هم نيستيم. ده دقيقه تا يكربع پياده است تا اينجا. آمده بودم فروشگاه ايراني خريد كنم ويك روزنامه فارسي هم گرفته بودم. موقع برگشتن ديدم آفتاب خوبي است گفتم كمي همينجا بنشينم. شما چي اين نزديكي ها هستيد؟
- نه، من چستوود زندگي مي كنم. آمده بودم اين منطقه كار داشتم و ماشين ام را گذاشته بودم توي پاركينگ همين شاپينگ سنتر. چند تا دونات گرفته بودم گفتم اينجا بنشينم و قبل از رفتن بخورم.
پاكت دونات را برداشت و به سمت كوروش دراز كرد و گفت: راستي بفرما دونات.
كوروش روزنامه را جمع كرد، كيفش را برداشت و رفت چند قدم نزديك تر نشست. روزنامه را به ركسانا داد و يك دونات برداشت.
ركسانا گفت: كاري داريد مزاحمتان نشوم؟
- نه، اتفاقا كار خاصي كه ندارم هيچ، حوصله ام هم كمي سر مي رفت. تعطيلات ميان ترم هست و جون ميده واسه زير آفتاب نشستن!
كوروش نفهميد چرا ولي حس مي كرد با حرف زدن با ركسانا ياد خاطرات گذشته و آخرين دوست دخترش درايران افتاد. يادش آمد كه شايد چون از نظر تركيب اندام و هيكل به هم شبيه هستند.
ركسانا گفت: خواهش مي كنم. آخ قربون هاليدي اسكول.
و بعد در حليكه عينك آفتابيش را جابجا مي كرد و با ناخن انگشت كوچكش چيزي را از روي شيشه عينك پاك مي كرد گفت: راستي آقا كوروش نگفتي رشته ات چي هست؟
- من مكواري يوني ميروم و سال اول كرايمينولوژي هستم.
- رشته جالبيه! من هم سيدني يوني ميروم و سال آخر حسابداري را مي خوانم.
سر صحبت ميانشان باز شده بود و هر كدام كمي با گذشته و حال يكديگر آشنا شدند.
ركسانا گفت كه با يكي از همكلاسيهايش كه يك دختر چيني هست خانه مشترك دارند و بيست ساله بوده كه با خانواده اش به استراليا آمده اند. شش سال پيش با پدر، مادر و خواهر كوچكترش كه از تركيه آمده بودند به بريزبن رفته و همانجا ساكن شده بودند، چون در آنوقت كسي را نمي شناختند جز يكي از دوستان پدرش كه در آنجا ساكن بود. ولي بعد كه خود او در دانشگاه سيدني پذيرفته مي شود به سيدني آمده و و زندگي دانشجويي را در آنجا آغاز مي كند و حالا هم هفته اي سه روز براي يك شركت خصوصي كوچك كار مي كند.
كوروش هم گفت كه بيست و هشت سال دارد و چهار سال پيش از طريق پاكستان به استراليا آمده است. در يك آپارتمان كرايه اي كوچك تنهايي زندگي مي كند و بعضي از روزها را هم در يك مغازه رنگ فروشي كار مي كند.
انگار هر كدامشان مدتها بوده كه دنبال يك دوست فارسي زبان مي گشته است تا كمي حرف بزند. از همه چيز با هم حرف زدند. كوروش مي گفت چند ماه پيش از دوست دخترش كه استراليايي بوده جدا شده و بعد از آن تصميم گرفته بود تا مدتي را تنها باشد. ركسانا هم گفته بود كه پسري را به معناي واقعي و دوست پسر بودن دوست ندارد ولي معمولا روزهاي آخر هفته را با چند همكلاسي پسر و دختر مي روند بيرون و تفريح.
غروب شده بود و به غير از آن دو و چند نفر ديگر همه رفته بودند و اطراف خلوت شده بود. كوروش بلند شد، دستانش را پشت گردنش گره كرد و در حاليكه به ركسانا لبخند مي زد، گفت: آفتاب رفته و هوا هم كم كم داره سرد ميشه.
- آره خوب شد گفتي. من هم بايد قبل از بسته شدن پاركينگ ماشين ام را بياورم بيرون. بعد عينك آفتابي را از روي چشمها برداشت و گيره موهايش كرد.
كوروش كه انگار از ديدن مژه هاي بلند ركسانا خوشش آمده بود، همانطور كه به چشمهايش نگاه مي كرد، گفت: ببين جدي ميگم، خونه من خيلي دور نيست و كار خاصي هم ندارم. خوشحال مي شوم كه شما هم باشيد؟
ركسانا كمي ساكت ماند، به كفشهايش نگاه كرد و به انگليسي گفت: Are you sure
كوروش كه انگار با اين سوال، جواب خود را نيز گرفته بود، گفت: Yes I am.
ركسانا كه حالا بلند شده بود و هر دو پايش را آرام كمي تكان مي داد تا خستگي يكجا نشستن را از بدنش دور كند، گفت: نه، اتفاقا من هم كار خاصي ندارم فقط بايد به دوستم دايانا تلفن بزنم تا نگران نباشد.
كوروش گفت: عاليه، پس اول همين جا مشروب را مي خريم و بعد هم سر راه پيتزا مي گيريم. راستي مشروب كه مي خوري؟
- آره رابطه ام با مشروب بد نيست.
با هم راه افتادند. چراغ هاي كنار پياده رو روشن شده بودند و انعكاس نور چراغ ها روي آب موج ميزد. سكوت اطراف باعث شده بود تا صداي آرام آب كمي بگوش برسد. از روي پل مياني رودخانه گذشتند و چند دقيقه بود كه هر دو ساكت بودند و شايد هر كدام منتظر ديگري بود تا چيزي بگويد. كوروش مي خواست دست ركسانا را بگيرد اما مي ترسيد.
وارد فروشگاه شدند و رفتند قسمت مشروب فروشي. كوروش رو به ركسانا كرد و گفت: خوب شما بگو، چي دوست داريد؟
ركسانا اطرافش را نگاه كرد، كمي لبهايش را بهم ماليد و در حاليكه چانه اش را تكان مي داد، گفت: چيز خاصي مد نظرم نيست.
كوروش درب يخچال ويتريني را باز كرد و يك شيشه لمون راسكا به او نشان داد و گفت: لمون راسكا چطوره، تا حالا خوردي؟
ركسانا خنديد و گفت: آره خوردم ولي يه چيزي بگيريم كه با هم بخوريم.
كوروش با كنايه گفت: عرق سگي!
- آه، ودكا نه. ويسكي چطوره؟ ويسكي با نوشابه
كوروش كه از اين پيشنهاد بدش نيامده بود، گفت: پس معلومه كه كارتون خيلي درسته ركسانا خانوم!
ركسانا به دوستش تلفن زد، سوار ماشين شدند و سر راه هم دوتا پيتزا خريدند. چندين دقيقه بعد ركسانا داشت ماشينش را توي پاركينگ جا مي داد.
كوروش در حاليكه كليد را در قفل مي چرخانيد گفت: پيشاپيش بگم كه خانه ام خيلي مرتب نيست وببخشيد.
وقتي كه وارد شدند ركسانا به اطرافش نگاهي انداخت و گفت: خيلي هم بد نيست، مگه خانه يك دانشجوي مجرد قراره چه جوري باشه؟
كوروش به آشپزخانه رفت، شيشه زيتون را برداشت با دو ليوان و مقداري يخ آورد. دوتا شمع روي ميز را روشن كرد و روي مبل كنار ركسانا نشست. ليوان ها را تا نصفه ريخت و تلويزيون را روشن كرد.
شبكه SBS در حال پخش اخبار بود:
A suicide bomber killed at least six Iraqis in an attack on a Baghdad Hotel...
بدون اينكه كانال تلويزيون را عوض كند، صداي تلويزيون را بست. كنترل راديو را برداشت و رايو را روشن كرد. ترانه Family portrait بود كه با صداي پينك از راديو پخش مي شد:
Mama please stop crying, I can't stand the sound
Your pain is painful and its tearing me down...
ركسانا در حاليكه ليوان ويسكي را روي ميز مي گذاشت گفت: چطوره يه نوار بگذاريم؟
كوروش همينطور كه راديو را خاموش مي كرد، گفت: بهترين چيز است. دكمه شروع ضبط را زد و اينبار صداي فروغ بود كه پخش مي شد:
«آن كلاغي كه پريد
از فراز سر ما
و فرو رفت در انيشه آشفته ئ ابري ولگرد
و صدايش همچون نيزه ئ كوتاهي، پهناي افق را پيمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر.»
صدا انگار هر دو را تا حدي راضي كرده بود كه تا چند دقيقه اي هيچ كلمه اي بين آنها رد و بدل نشد. اما ديري نپاييد كه همديگر را دوباره پيدا كردند و حرفها و گفته ها جاي خود را پيدا كرد.
ليوان ها پر و خالي مي شدند و بطري از نصف كمتر شده بود. كوروش چشمان ركسانا را زيباتر مي ديد و مژه هاي سياهش را بلندتر. دوباره پستان هاي ركسانا بود كه چشمانش را مي ربود. سينه هاي برآمده در زير تك پوش سياه رنگ انگار دو آتشفشان در حال فواره بودند. برجستگي نوك پستان ها از روي لباس كاملا نمايان بود.
ركسانا كه پاهايش را روي هم انداخته بود متوجه چيزي شد و با طعنه پرسيد: چيزي شده آقا كوروش؟
- نه فقط داشتم فكر مي كردم.
- به چي؟
كوروش لبخندي زد و به ليوان نگاه كرد و گفت: هيچي بابا.
ركسانا تكاني خورد، دست راستش را دور گردن كوروش انداخت و سعي كرد او را به بغل خود فشار دهد. كوروش انگار فرورفتن نوك پستان را در پهلويش حس مي كرد و از گرماي آن لذت مي برد. موهاي ركسانا را از روي پيشاني و صورتش كنار زد و لبانش را روي لبان ركسانا گذاشت. هنگام بوسيدن انگار رژ لب او را مي مكيد و با لبهايش پاك مي كرد. در همان حالت و بدون اينكه لبانش را بردارد، ركسانا را آرام كشيد و توي بغل خود نشاند. دستانش را بصورت ضربدر پشت كمر ركسانا حلقه كرد. گرمي باسن و بدن ركسانا تن كوروش را مي سوزاند و ديگر هيچ رژ لبي روي لبهاي ركسانا نمانده بود.
ركسانا به بوسه طولاني پايان داد. سرش را بلند كرد و موهايش را جمع كرد و به پشت شانه هايش انداخت. در حاليكه حس مي كرد تمام بدنش گر گرفته با مشت به آرامي روي سينه كوروش كوبيد و گفت: نگفتي به چه چيز فكر مي كردي؟
كوروش كه سعي مي كرد روي مبل جابجا شود ولي در عين حال ركسانا را هم توي بغلش نگه دارد، گفت: يه گيلاس ديگه سر بكشيم.
ركسانا همانطور كه نشسته بود بدنش را كشيد و ليوان ها را يكي يكي برداشت.
از بيرون صداي باد خفيفي مي آمد، نوار تمام شده بود و بوي آسانس شمع ها اتاق را پر كرده بود. ركسانا مي دانست كه ليوان را نبايد سربكشد، لبانش را كمي تر كرد و دوباره كش آورد و ليوان ويسكي را روي ميز گذاشت.
كوروش كه ليوانش را تمام كرده بود، گفت: راستش نوك سينه هايت توجه ام را جلب كرده بود. يك حالت مجذوب كننده و حدس مي زدم كه سينه بند نپوشيده اي؟
ركسانا توي بغل كوروش جابجا شد، پاهايش را بالا كشيد و روي زانو دو طرف رانهاي كوروش گذاشت. كمي مكث كرد و با حالتي صميمي گفت: كوروش ازت خواهش مي كنم يك قول بهم بدي؟
كوروش كمي بخود آمد ولي الكل قدرت تجزيه و تحليل سريع را از وي گرفته بود و هيچ حدسي نمي توانست بزند، گفت: مطمئن باش.
ركسانا گفت: كه امشب از سكس خبري نباشد. بعد تن و بدن هر دويشان را باچشم مرور كرد و ادامه داد: فقط در همين حد. چون مشروب خورده ايم، Ok?
صداي باد شديدتر شده بود و صداي حركت برگها و تكان شاخه ها سكوت را پر كرده بود. ركسانا دلهره داشت و دلش مي خواست بداند در ذهن كوروش چه مي گذرد.
كوروش گفت: قول مي دهم و دوست دارم كه مطمئن باشي و به من اعتماد كني!
ركسانا يك بوسه صدادار از كوروش گرفت و با لبخندي كه نشانه رضايت بود انگشتان دستانش را ميان انگشتهاي كوروش گذاشت و كمي فشار داد. بعد دستان كوروش را گرفت، بلند كرد و زير تي شرت روي پوست شكمش گذاشت و به سمت بالا كشاند.
كوروش گر گرفته بود. هنگاميكه پستان هاي ركسانا را با هر دوست مي پوشانيد با حركت چشم ها به ركسانا گفت كه حدسش درست بوده است.
آفتاب از درز پرده كنار پنجره مي تابيد. كوروش چشمانش را باز كرد و بعد از چندبار پلك زدن به ركسانا نگاه كرد كه كنارش خوابيده بود. با لذت به ركسانا كه كنارش دراز كشيده بود نگاه مي كرد و به نظرش آمد كه نقطه هاي سياه روي زمينه اي سبز چقدر مي تواند زيبا باشد. موهاي ركسانا را به كناري زد و پيشانيش را بوسيد.
ركسانا چشمهايش را باز كرد و با همان لبخند ديروزي گفت: صبح بخير.
بعد از صبحانه كه تنها در دو ليوان نسكافه خلاصه شده بود، ركسانا در حاليكه كم كم آماده رفتن مي شد و داشت موهايش را گره مي زد گفت: كوروش خيلي خوش گذشت و ممنون، حسابي زحمت دادم. بايد بروم و كمي به كارهايم برسم.
كوروش حرفش را قطع كرد و گفت: ببخشيد اگر ...
ركسانا نگذاشت ادامه دهد و انگشت سبابه اش را روي لب بالايي كوروش گذاشت تا او را به سكوت وادارد. و بعد خودش ادامه داد:
امشب بر مي گردم و از مشروب هم ديگر خبري نيست!
كوروش فقط يك كلمه گفت: عاليه و خم شد و گونه ركسانا را بوسيد.
اكتبر دوهزار و سه - سيدني
پانويس ها:
- پاراماتا و چستوود نام دو منطقه در سيدني
- دانشگاه سيدني و دانشگاه مكواري
- بريزبن نام شهري است در استراليا
- لمون راسكا نام نوعي مشروب
- Pink. Family Portrait / Album Misunderstood
- شعر فتح باغ از فروغ فرخراد
چاپ شده در سايت اخبار روز و عصر نو
_______________________________________
Tuesday, October 07, 2003
گم شده ام
انگار دويده ام
هر روز و هر سال
و هي فرسنگ ها با يادها و چهره ها
بيگانه شده ام.
خاكستري شد ه اند يادهاي مانده در ذهنم
كه صدا ها را گم مي كنم
و مي ترسم از فردا
كه ناتوان از تصور همين يادهاي كهنه باشم.
اين شعر در سايت خبري عصر نو نيز منتشر شده است
_______________________________________
ظاهرا در شب ارتحال خميني هر عملي ممنوع است جز گريه و زاري كردن و از نظر جمهوري اسلامي مردم مجبورند براي مرگ اين فاشيست مذهبي حسرت بخورند و عزاداري كنند!
سعيد نياكوثري كه برندهي جايزهي سوم جشنوارهي ولز انگلستان است، به اتهام اينكه در شب ارتحال خميني ساز زده است به هفتاد ضربه شلاق تعزيري محكوم شد.
شاهرودي ، رييس قوه قضاييه جمهوري اسلامي مشنگ شده و در يك حالت غير عادي بسر مي برد. ولي با اين حال رسانه هاي خبري ايران بي اعتنا به اين موضوع دست از سر او بر نمي دارند و به وي فشار! مي آورند تا مصاحبه كند و در همين مصاحبه هاست كه پرده برداشته مي شود و بيماري آقا خود را نشان مي دهد چرا كه در مصاحبه اي با ايرنا گفته است:
زندان هاي امروز كشور در بهترين وضعيت تاريخ ايران و حتي كشورهاي دنيا قرار دارد!!!
_______________________________________
Sunday, October 05, 2003
تصوير يك شب
عشق هم بايد زير مهتاب باشد
تابستان خوزستان
سكوت نيمه شب
بوي خيس و خاك شاخه هاي گل چتري
صداي آرام تاب با آغوش نرم تو.
چه كيفي دارد كه در دنياي حلال و حرام
بي واهمه از نگاه كنجكاو همسايه
دور از چشم سگ هاي ولگرد
آزادانه در ته شب
پيچك تن شوي
تا دستانت
هر جاي ممنوع را بكاوند
و لبانت
بي پروايي را تجربه را كنند
...
عشق هم بايد زير مهتاب باشد.
اين شعر در سايت خبري اخبار روز نيز منتشر شده است
_______________________________________
Saturday, October 04, 2003
با اين همه كه از عمر شوم انقلاب اسلامي مي گذرد با اين همه زندان، شكنجه و اعدام و شقاوت هاي تاكنوني اين حكومت اما هنوز مانده تا همه جنايت هاي اين رژيم آشكار شود.
خاطرات زندانيان سياسي و شرح شكنجه هاي رفته بر آنان مو را به تن هر وجدان بيداري سيخ مي كند و آدم از درندگي پاسداران و پيروان ولايت در حيرت مي ماند. ديشب داشتم كتاب خاطرات زندان كتايون آذرلي را مي خواندم كه در قسمتي از اين كتاب مي نويسد:
تا چند دقيقه ديگر باز...همه چيز شروع مي شد. بار ديگر كوفتن. سوزاندن. فحاشي كردن. تحقير نمودن. و... من چرا نمي مردم. من چرا... اين دقايق را تاب مي آوردم؟ آخ! باز بايد شكنجه مي شدم! فرياد مي كشيدم. مي ناليدم. رنج مي بردم. مي سوختم. و ... اين نفس... اين نفس كه از گرمگاه سينه ام بيرون مي آمد چرا بند نمي آمد؟ چرا اين قلبم از شدت ترس و هراس و وحشت هم كه بود، از تپش باز نمي ايستاد. در تاريكي و روشنايي اتاق بار ديگر صداي بازجويم بود كه به نگهبان دستور مي داد پشت درب بايستد و اجازه به ورود كسي را ندهد.
آه... نه! ديگر در توانم نيست... در توانم نيست! در مدت يكصدم ثانيه،تمام بدنم يخ بست و ديدم كه بدنم مي لرزد. تمام بدنم مي لرزيد. سردم شده بود. احساس سرماي عجيبي مي كردم. دندانهايم بهم مي خورد و قادر نبودم از لرزش دندانها و لبها و دستها و پاهايم جلوگيري كنم.آمد و مقابلم ايستاد. به روي زمين خود را از ترس و هراس مچاله كرده بودم. پاهايش دقيقا روي صورتم بود. با صداي نكره اش گفت: خوب فكرات رو كردي؟
نمي توانستم پاسخش را بدهم. نه توانش را داشتم. نه شهامتش را و نه حتي چيزي براي گفتن. چون دفعات قبل بازجويي ام ساكت ماندم! چه مي توانستم به او بگويم؟
خم شد و با يك حركت دستش مرا از روي زمين بلند كرد و كوباند به ديوار و گفت: ازت پرسيدم، فكرات رو كردي يا نه؟ جواب بده، پست فطرت عوضي كله شق! همچنان كه گريه مي كردم گفتم: من چيزي براي گفتن ندارم.
با شنيدن اين جمله انگار سگ هاري بود كه لجامش گسيخته شده است. فريادي زد نعره وار! من هر دقيقه و ثانيه صدهزار بار در خود مردم و زنده شدم. فرياد زد و نگهبان را صدا زد. نگهبان سر رسيد وارد شد. به او دستور داد تا حاج خانم را صدا بزند. حاج خانم، همان پيره زن شلاق زني بود كه تا كنون بارها به جانم شلاق را كوفته، به همراه بازجو شريك شكنجه ام شده بود.
پيره زن آمد و سراسيمه در مقابل دستور بازجو قرار گرفت. مرا بار ديگر انداختند به روي همان تخت چوبي كه قبلا بر رويش شلاق را به تنم كوفته بودند. دستور داد دستها و پاهايم را ببندند و بر روي دستم نيز چرم را بكشد.دستهايم را به موازات تنم روي تخت گذاشت و سپس مچ بند را كه از زير تخت به ميله متحركي آويخته شده بود، كشاند و به نزديكي دستم آورد. مچم را بست و سپس چرم قطور بزرگي را كه با دو گيره فلزي به يكديگر از دو سو بسته مي شد به روي دستم بست به گونه اي كه فقط مي توانستم انگشتانم را حركت بدهم.
---
وقتي دستور دادند كه بر روي تخت درازكش شوم در لحظه اول مي پنداشتم كه مي بايست چون دفعات پيش رو به شكم دراز شوم تا ضربات را بر پشتم فرود آرند. اما پشتم كه ديگر توان ضربات ديگري را نداشت! لحظه اي بعد... دقيقا همان لحظه اي كه مي خواستم به روي تخت دراز بكشم، پيره زن مفلوك... گفت، نه. به روي شكمت نه !
پس چگونه؟
طاق باز پشت به تخت!
اين ديگر چه نوع از شكنجه بود؟ چگونه بود! تصور كردم ضربات را مي خواهند به كف پايم بكوبند. اما كفشهايم را از پا بدر نياوردند! ديگر يك كوه بزرگي از ترس و هراس و وحشت و رنج بودم. با التماسي كه در حالت چشمانم، رنگ صورتم، لحن صدايم بود. پرسيدم: مي خواين ديگه با من چه كنيد؟ من چيزي براي گفتن ندارم. باور كنيد... ندارم!
---
به قدر هجوم يك زمين لرزه، يك سيل بزرگ، يك كوه آتشفشان عصباني شد و دستور داد: كلك شو بكن اين مادرجنده كل شق رو!
تا آمدم نگاه كنم كه پيرزن مفلوك، اين زني كه قطعا مي توانست به جاي مادربزرگم باشد اينبار مي خواهد با من چه كند، در يك لحظه هولناك چهار چنگك، چهار گيره محكم به ناخنهايم وصل شد. بر روي گيره هايي كه صفحه فلزي شكلي قرار گرفته بودند و در پشت هر گيره فنري وجود داشت كه با حركت دست جلاد، مثل يك اهرم قوي عمل مي كرد، گيره ها مثل دندانهاي يك سوسمار كه دندانهايش به تن آدميزاد قفل كرده باشد و او را با فشار سهمگيني و سختي به قعر آب فرو برد، انگشتانم را به خود قفل كرده بود. از وحشت و درد فرياد بلندي كشيدم.
---
در يك لحظه كوتاه از چهار چنگك تمام وجودم آويزان شد. احساس كردم دستم از كتفم جدا شده است.
...
مصلوب - خاطراتي از زندانهاي جمهوري اسلامي / كتايون آذرلي / انتشارات فروغ
_______________________________________
Thursday, October 02, 2003
جلايي پور: واقعاً چطور اين ظلم و بیوجدانی ادامه پيدا میكند؟
راستي آقاي جلايي پور يادش رفته زماني كه در كردستان بود چه جنايت ها كرد. آقاي جلايي پور شما هم جزو همين جنايتكاران و سربازان امام! هستيد و اين جنايت ها هم قدمتي به اندازه سركار آمدن شماها و انقلابتان دارد و تازه نيست، فقط حالا چون همفكران شما و دوستانتان گرفتار آن شده اند لب به سخن و شكوه گشود ه ايد.
آنموقع كه بدستور خميني دسته دسته آدم مي كشتيد كه حرفي در ميان نبود و حتي همين حالا هم براي غيرخودي ها هيچ حقي قائل نيستيد ولي وقتي نوبت به هم پياله ايهايتان مي رسد آنوقت يادتان مي آيد كه در جامعه ظلم و بي وجداني هست!
_______________________________________
Wednesday, October 01, 2003
خايه مالي جديد خاتمي از رهبر پليد جمهوري اسلامي: رهبر معظم انقلاب می فرمايند "آنچه که براى من مهم است در درجه نخست، حضور مردم در انتخابات است". اين يک سياست مهم اعلام شده است و همه ما موظف هستيم اين سياست را اعمال کنيم.
_______________________________________
|
|
يادداشتهاي سينا حافظي
در مسجد سلیمان متولد شدم و از نوجوانی نوشتن را آغاز کردم. اکنون ساکن سیدنی هستم.
* د مت گرم
XML
Photo album
لینک های خواندنی:
گوویل و ددویل:
آرشیو:
|
|
|